۰

موسم گل

تصنیف موسم گل در دشتی را موسی معروفی روی شعر وحید دستگردی ساخت و اولین بار قمر الملوک وزیری در سال ۱۳۱۹ آن را اجرا کرد. از این تصنیف‌ اجراهای متعددی هست و شاید یکی از مشهورترین‌های‌اش اجرایی است که هنگامه اخوان دارد. یکی از اجراهایی که شاید کمتر شناخته شده است، اجرای ایرج بسطامی است با تنظیم محمدرضا درویشی برای ارکستر سمفونیک.

مزیت اجرای ایرج بسطامی ابتدا ترکیب آن با ارکستر سمفونیک است که رنگ و طنین تازه‌ای به تصنیف می‌دهد . از سوی دیگر، اجرا با صدای بسطامی با جنس صدای او و چپ‌کوک بودن‌اش اجرای خاص و منحصر به فردی است. لذت ببرید!

۰

راز دل

خاطرم نیست این را پیش‌تر نوشته باشم این‌جا یا نه. شاید برای بعضی عجیب باشد ولی نخستین باری که با سایه – بدون این‌که بدانم این آدم سایه است – برخورد کردم هنگام شنیدن آلبوم راز دل شجریان بود. غزلی که شجریان در دشتی می‌خواند غزل سایه است. آلبوم را البته بدون خواندن یا دیدن جلدش شنیده بودم (شاید سی سال پیش). غزل در خیال من، غزل حافظ می‌نمود نه غزل سایه. در به در به دنبال چاپ‌های مختلف دیوان حافظ بودم تا شاید غزل عجیب «نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید» را در آن بیابم. هر چه بیشتر جستم کمتر یافتم. چند سال دیگر طول کشید تا تصادفاً وقتی میان کتابفروشی خرامانی مشهد در خیابان دانشگاه می‌لولیدم، دستم رفت به سوی کتابی کم‌قطر با جلدی سفید رنگ و ساده. سیاه‌ مشق ۴. باز کردم. این غزل آمد: بگذر شبی به خلوت این همنشین درد… تا آخر غزل را خواندم سرپا. با خواندن هر بیت گویی پتکی به سرم فرو می‌آمد. انگار دستی از درون آتشم می‌زدم. کمرم خم شد موقع خواندن شعر. تا شدم واقعاً. بی‌اختیار اشک از گونه‌های‌ام فروریخت. کتاب را همان‌جا خریدم. طولی نکشید که غزل مزبور را هم یافتم و فهمیدم شاعر ۸۰۰ سال پیش نیست بلکه شاعر هم‌عصر ماست. البته سایه را آن موقع از نزدیک هم نمی‌شناختم. آن دوستی و الفتی که امروز با خود شاعر بود طبعاً نبود ولی گوییا هیچ زمانی نبود که ما با هم دوست نبوده باشیم. الفت هزارساله‌ای بود که با دیدار جسمانی فقط کمی مادی‌تر شد و بس. به هر روی، این شما و این راز دل. این شما و اعجاز شجریان در این آواز دشتی.

۰

چند تصنیف از همایون خرم

نه سال از وفات همایون خرم می‌گذرد. مجموعه‌ای از چند تصنیف همایون خرم را که خواننده‌های مختلف اجرا کرده‌اند با شما شریک می‌شوم. 

 

 

 

 

۰

پهندشت بی‌خداوند

اخوان شعری دارد که بن‌مایه‌ای دارد سرشار از نومیدی ولی واقع‌بینی و عصیان تلخ و تندی در آن هست. یکی از مضامین گشاینده‌ی شعر آرزوی رفتن به دیاری است که آن همه رنج و مشقتی را که شاعر کشیده دیگر در آن‌جا نباشد. که ببینید آیا آسمان جاهای دیگر هم همین رنگ است یا همه‌جا آدمی‌زاده به همین اندازه مستأصل و خوار است؟ فهمیدن‌اش سخت نیست که چطور فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران در دوره‌ی حیات اخوان او را به این‌جا رسانده است. آری، همه مثل اخوان چنین تلخ نشدند. بهترین نمونه‌اش سایه است که این بخت‌یاری را داشت که به رغم رنج‌هایی که دید، صفای چشمه‌ی روشن نگاه داشت و دامن امید از کف نداد و با همان زیست و تا این‌جا ادامه داد. به خیال من، آدمی – شاعر باشد یا غیر آن – وقتی از پا می‌افتد که چراغ امیدش خاموش شود. از سخن دور نشوم. اخوان دلتنگی‌اش را به شیواترین بیانی تحریر می‌کند.

از مضامین کافرانه‌ی شعر اخوان آن‌جایی است که آشکارا در مسیح طعن می‌زند که ما بالاخره نفهمیدیم پدرش کی‌ست یا سود و ثمرش چی‌ست.  یا شما بگو در فهمی از مسیح – که همان فهم مؤمن عادی مسیحی یا مسلمان باشد – طعنه می‌زند. ولی کلید این سرکشی‌های رندانه‌ی اخوان چشم دوختن به افق همان «پهندشت بی‌خداوند» است.

سطرهای دیگر شعر اخوان فضای واقعی زندگی اخوان را هم ترسیم می‌کند. فضایی که پیداست می‌خواهد از آن بیرون بجهد. جایی که «خون نشیط زنده‌ی بیدار» گرم در رگانش بدود نه آن خونی که خودش دارد پیر و سرد و تیره و بیمار در دهلیز نقب‌آسای زهراندود رگ‌های‌اش. و این همان است که سایه در وصف‌اش گفته بود که اخوان خود برای تیشه به ریشه‌ی خویش زدن، دست در دست روزگار گذاشت.

اما در متن شعر، در عین نومیدی و تلخی و سیاهی، نشانی هست از سرزمینی دیگر که اخوان هم به خوبی می‌داند وجود دارد و می‌توانش یافت.

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده
به سوی سرزمین‌هایی که در آن هر چه بینی
بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز مخمل گونه‌ی دریا
می‌اندازیم زورق‌های خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبان‌ها را می‌آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

پ. ن. قطعه‌ی اول، اجرای بخش‌هایی از این شعر اخوان است که شجریان با کمانچه‌ی کیهان کلهر در سال ۲۰۰۵ در تورنتو اجرا کرده است. دومی هم قرائت همین شعر است با صدای خود اخوان با آهنگ مجید درخشانی.

۰

تدارک مافات

دیر زمانی است که این‌جا – وبلاگ – گرد و غبار گرفته است. به خاطر منسوخ شدن فلش‌پلی‌یر بسیٍاری از فایل‌های موسیقی هم از دسترس خارج شده‌اند. به تدریج سعی می‌کنم این‌ها را درست کنم ولی طبعاً زمان می‌برد. در این میان اگر کسی به چیزی برمی‌خورد که به آن نیاز دارد و از این‌جا می‌شود آن را شنید، به من پیغام بدهید تا زودتر راهش بیندازم. در این فاصله بعضی وقت‌ها یادآوری می‌کنم ترنم‌های لطیفی که سال‌های سال خانه‌نشین ضمیرم بوده‌اند. یکی آلبوم دود عود شجریان است با پرویز مشکاتیان.

 

 

۰

ادب درونی و نقد بیرونی

آدم‌ها علاوه بر کوشش برای تهذیب نفس‌شان و پیراستن درون‌شان از رذایل، همیشه نیازمند مواجهه با ناظر بیرونی یا منتقدی سخت‌گیر هستند. بعضی چیزها را خود آدمی هرگز نمی‌تواند بفهمد به ویژه اگر عیبی باشد که در ضمیر آدمی جاگیر شده باشد. ما انسان‌ها عادت و تمایل داریم به عبور کریمانه از کنار عیوب ریز و درشت خودمان. آن دیگری به مثابه‌ی آینه یا حتی عقل منفصل و شما حتی بگو عیب‌جوی بدقلق برای ما آدمیان نعمتی است که غالباً قدرش را نمی‌دانیم.

بعضی وقت‌ها ما کارهایی را انجام می‌دهیم و فکر می‌کنیم خیلی خوب‌اند این کارها. و همین‌ها را – به حساب و اعتبار این‌که راهش اصلاً همین است – در منظر و مرآی عموم هم به نمایش می‌گذاریم غافل از این‌که اصل کار چقدر اسباب خفت و شرمساری است. ولی خودمان نمی‌فهمیم. کسی هم یا اهمیت نمی‌دهد یا به روی‌مان نمی‌آورد (و چه بسا پشت سرمان تکرارش کند) یا مرعوب ماست و جرأت و جسارت‌اش را ندارد که با نفسانیت فربه ما دربیفتد و بگوید که: ای بی‌خبر! از معصیت جان می‌کنی!

این رد پا را این‌جا برای خودم می‌گذارم که گه‌گاهی بازگردم و نگاهش کنم. صادر و وارد این‌جا را هم زیان ندارد. شاید باعث شود بیشتر به تفرس در احوال درون‌شان بپردازند. خدا عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر کند. کل بنی آدم خطاؤون وخیر الخطائین المستغفرین.

۰

بر زمین بشریت

مدت‌هاست چیزی در وبلاگ ننوشته‌ام. بسیاری از حرف‌های پراکنده یا حتی منسجم را یا بریده‌بریده در توییتر و فیس‌بوک رها کرده‌ام یا هرگز ننوشته‌ام. مشغله‌های کاری و تدریس هم طبعاً مانع دیگری هستند. یکی دو روز است نکته‌ای در خیالم مرتب می‌گذرد و به گمانم ثبت‌اش دست کم برای خودم مهم است. ما آدمیان را – آدمیان دیگر جز خودمان را – چگونه داوری می‌کنیم؟ این سؤال بسیار مهمی است.

عموم ما به خاطر شاید ترس‌های نهادینه در نهاد انسانی از زوال و نابودی یا احساس تهدید در برابر غیر حتی وقتی که واقعاً تهدیدی از جانب دیگری متوجه ما نباشد، ناخواسته سپر دفاعی ستبری در برابر دیگری بلند می‌کنیم. خیلی اوقات شناخت ما از دیگر محدود و منحصر به خوانده‌ها یا نوشته‌های سطحی این و آن است. تربیت دوران کودکی، آموزش‌های ایدئولوژیک مذهبی یا سیاسی خیلی اوقات جا را برای اندیشه و خردمندی و حتی انسان بودن ما تنگ می‌کنند. اولین قدم برای مقاومت در برابر این وسوسه‌ها این است که همیشه در برابر خیلی از دانسته‌هایی که مفروض می‌دانیم و خیال می‌کنیم یقینی و قطعی است اگر نه تشکیک جدی دست کم جای اندکی بازنگری باقی بگذاریم. در زمین، در میان انسان‌ها، هیچ معرفتی قطعی و یقینی و نهایی نیست. از همین روست که از هیچ انسانی و هیچ طایفه‌ای به سادگی و به سرعت نباید اهریمن ساخت یا گمان کرد که این فقط ماییم که بر صراط مستقیم‌ایم و دیگران در راه باطل سرگردان‌اند.

نکته‌ی دیگر که به همین مضمون مرتبط است این است که ما به دشواری خودمان را جای دیگران می‌گذاریم. سخت است که خودمان را جای کسی که جنسیت‌اش، افکارش، اعتقاد و مذهب‌اش، زبان و فرهنگ‌اش با ما تفاوت دارد بگذاریم و سعی کنیم کمی دنیا را از منظر او ببینیم بدون داوری‌های غلاظ و شداد قبلی. این پرهیز هم البته به خیال من از ترس است. از ترس این‌که مبادا آن‌که تا دیروز دیو تلقی‌اش می‌کردیم هنگام برخورد نزدیک و انسانی‌تر به چشم‌مان یکی بیاید مثل خود ما. آن وقت آن دیوار ستبری که میان خود و دیگری برکشیده‌ایم ناگهان فرومی‌ریزد و دنیای‌مان یکسره عوض خواهد شد. برای بسیاری از آدمیان برداشتن این گام سخت است.

داوری کردن دیگری و تحلیل کردن او هیچ وقت نباید در خلاء رخ بدهد. هر فرد، هر گروه فکری، دینی، سیاسی را باید در بافتار تاریخی و سیاسی خودشان و از همه مهم‌تر در مقایسه با سایر بازیگران هم‌سنخ خودشان مقایسه کرد. ما هیچ وقت انسان‌ها را با فرشتگان مقایسه نمی‌کنیم. نمی‌شود یک فرد یا گروه را گذاشت سینه‌ی دیوار و محاکمه کرد اما هم‌زمان تمام افراد یا گروه‌های دیگر بازیگر در صحنه‌ی مشابه را طیب و طاهر قلمداد کرد و گمان کرد که بقیه خوبان عالم‌اند و جز همین چند خطاکار و طوایف ضاله بقیه نیک‌فرجامان عالم‌اند و بس.

راه رهایی از این آفت‌ها البته درگیر شدن با انسانیت خویش است. دیدن ضعف و نقصان خود مهم است. فروتنی معرفتی و اخلاقی کلید رهایی از این نخوت‌های هولناک و ویرانگر است.

۰

منطق سرمایه در شبکه‌های اجتماعی

شبکه‌های اجتماعی امتداد منطق سرمایه‌داری هستند. در این شبکه‌ها «پیروزتر» کسی است که این منطق را پذیرفته باشد و در همین زمین بازی کند. شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر عدالت و رفع تبعیض نیستند. شبکه‌های اجتماعی با وبلاگ‌ها تفاوت‌های زیادی دارند هر چند هم‌چنان مبنا یکی است. فناوری ارتباطات هم‌چنان نخبه‌گراست و بیشتر در اختیار کسانی است که امتیاز دارند و در زمین محرومیت نیستند.

اما سرمایه‌ی شبکه‌های اجتماعی چی‌ست؟ لایک، فالوئر، ریتوییت بیشتر. کسی که در این فضاها محروم از این‌ها باشد، محروم اجتماعی محسوب می‌شود. در بهترین حالت، غاری دارد برای زمزمه‌های خلوت خودش. هر بار که افزایشی در شمار لایک‌ها یا دنبال‌کنندگان پستی می‌بینیم بلافاصله باید دقت کنیم که این محتوا چطور در راستای منطق سرمایه‌ی شبکه‌های اجتماعی واقع شده است. این متاع در بازار خاصی خرج می‌شود: بازار ستارگان.

شبکه‌های اجتماعی به طریق اولی همبستگی درونی تولیدکننده و مصرف‌کننده را در بازار سرمایه‌داری مجازی نشان می‌دهند. تولیدکننده‌ی ستاره و نام‌‌دار تا جایی سخن خودش را می‌گوید. از جایی به بعد کاملاً اسیر مخاطب است و باید با خواست همان مصرف‌کننده‌ی بازار سرمایه خودش را منطبق کند و گرنه با ریزش مواجه می‌شود. این مخاطب شهوت دیده شدن و شهوت شنیده شدن را برای تولیدکننده ارضاء می‌کند و شهوت خاصیت‌اش فزون‌خواهی است. سرمایه هم به هر حالت امری دنیوی و مادی است و در خدمت رفع نیازهای زمینی بشر. با همین منطق،‌ شبکه‌های اجتماعی کارکرد مجازی سرمایه‌داری را دارند. صاحبان این شبکه‌ها هم سرمایه‌داران نوینی هستند که از فضای پاسخگویی و دموکراسی فاصله‌ی کهکشانی دارند. شما محتوا تولید می‌کنید و به رایگان در اختیار صاحبان فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرام (یا تلگرام) می‌‌گذارید. این سرمایه و محتوای شما به شکل داده و فراداده در تملک صاحبان این شبکه‌هاست. صاحبان شبکه‌ها این داده‌ها را روزانه به خریدارانی قدرت‌مند از جمله دولت‌ها و شرکت‌های عظیم می‌فروشند. و در خلال همین خرید و فروشی که ما ماده‌ی اولیه‌اش را به راحتی و با رضایت خاطر در اختیار معامله‌کنندگان قرار می‌دهیم، یک بار دیگر ما موضوع تجارت آن‌ها می‌شویم؟ چطور؟ به این شکل که هر بار آمازون یا اینستاگرام را باز می‌کنید یا وب‌سایت فلان روزنامه یا مجله را می‌بینید، تبلیغی پیش چشم‌تان ظاهر می‌شود که با داده‌هایی که پیش‌تر تولید کرده‌اید یا جست‌و‌جوهایی که کرده‌اید به دقت تنظیم شده است. و باز شما در همان چرخه‌ی تولید و استمرار سرمایه قدم به قدم و تا حلقوم فرو می‌روید!

راه گریزی هم هست؟ بعید می‌دانم. دامنه‌ی این سرمایه‌داری اجتماعی چنان وسیع و فراگیر است که به این زودی‌ها شاهد تغییر نخواهیم بود. تنها کاری که می‌شود کرد پرهیز از افتادن در میدان ستاره شدن است. و این دشوارترین کار است چون ظاهراً خلاف طبع آدمی است. آدمی در برابر شهوات‌اش – از هر جنسی – زود تسلیم می‌شود و زانوان‌اش شل می‌شود. خطرناک‌ترین شهوت آدمی هم – به خیال من – شهوت مطرح شدن و تعظیم و تکریم دیدن است. و شبکه‌های اجتماعی درست از همین سپرانداختگی آدمی در برابر شهوات‌اش تغذیه می‌کنند.

۰

این قند پارسی

دعواهایی از قبیل این‌که مولوی یا ابن سینا یا ناصر خسرو ایرانی‌اند یا افغان یا ترک یا تاجیک به روشنی حکایت از ناآشنایی عمیق با ادبیات و فرهنگ فارسی‌زبانان دارد. بدیهی‌ترین نکته‌ای که دمندگان در آتش این اختلافات قومی از آن غفلت می‌کنند این است که در زمان حیات این بزرگان ادب و فرهنگ و علم، انسان‌ها درچارچوب جغرافیایی دولت-ملت‌ها نبودند. این تقسیم‌بندی‌های برآمده از مرزهای مدرن در زمانه‌ی آن‌ها بی‌معنا و بلاموضوع بوده است. ولی این یقه‌گیری‌ها و جامه‌درانی‌هایی که یکی خیال کند می‌شود نهنگانی مانند این بزرگان را در حوض تنگ تخیلات قوم‌گرایانه و دیگری‌ستیزانه به نام خود سند زد، شاهدی بر واقعیت دردناک دیگری هم هست: ضعف و میان‌مایگی. مولوی و حافظ و ابن سینا از آن کسانی هستند یا در بن ضمیر کسانی زنده‌اند که هم‌چون آنان می‌اندیشند و هم‌چون آنان می‌زیند.
 
نمی‌توان این استوانه‌‌های فرهنگ و ادب پارسی را تبدیل به تیر و ترکش و خنجر و شمشیر کرد و از آن‌ها برای دریدن و زخمی کردن دیگرانی استفاده کرد که تعلقات سیاسی‌شان با دلبستگی‌های من و شما تفاوت دارد. حافظ به همان اندازه متعلق به ایرانی است که متعلق به تاجیک و افغان است. ناصر خسرو نه «ایرانی» است ونه «افغان». شاید بشود به او گفت ایرانی ولی نه ایرانی به معنای ایران مدرن. ایران مدرن و امروزی با ایران عصر ناصر خسرو تفاوت دارد. هم مرزهای‌اش و هم جهت‌گیری‌های سیاسی‌اش. اما ناصر خسرو را کسی می‌فهمد که نظام اندیشگی ناصر خسروی تاریخی برای او معنا و موضوعیت داشته باشد. هم‌چنان است فردوسی. و مولوی. این قیل‌ و قال‌ها و هوچی‌گری‌های فرساینده و ویرانگر که مولوی را از یک ملت سلب کنی و به دیگری هدیه کنی، نه ملت اول را فقیر می‌کند و نه ملت دوم را غنی. تنها خاصیتی که دارد آبروی قایل به این ترهات را می‌برد و خردمندان را به شک در قوای عقلانی گوینده وا می‌دارد.
 
در این میانه، طایفه‌ای کم‌مایه به خیال خود متوسل شده‌اند به سخنانی یا ابیاتی منسوب به این بزرگان تا آن‌ها را مثلاً به جای ایرانی، شهروند افغانستان (!) قلمداد کنند. یکی از ابیاتی که تازه دیده‌ام – به نقل از دوستی – این است:
 
بلخی‌ام من بلخی‌ام من بلخی‌ام
شور دارد عالمی از تلخی‌ام
 
نخست این‌که این بیت در هیچ نسخه‌ی مصحح و معتبر از دیوان شمس موجود نیست. مضاف بر این، این گونه فخر کردن‌ها و فخر فروختن‌ها با نظام فکری شوریده‌ای رها از هر ملت و مذهبی ناسازگار است. همین بیت مسلم‌الصدور مولوی را ببینید:
 
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری
 
خوب دقت کنید با رهایی و حریت مولوی. حالا فکر کنید بیماری هم پیدا شود بگوید با استناد به همین بیت مولوی از مرو و هرات بیزار بوده است! بله پیش می‌آید البته که آدم‌ها بیماری‌ها و کژی‌های روان خودشان را بهدامن رهیدگانی چون مولوی سنجاق کنند. وقتی کسی مولوی‌خوان و مولوی‌شناس نباشد جای حیرت نیست اگر هر لاطائلی را به او نسبت دهد و حتی از نص عبارات او سخنانی بیرون بکشد که با منطق و مبنای اندیشه‌ی او فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد.
 
بگذارید تصریح کنم به اتفاقات یکی دو سال اخیر که بسا کسان از ناحیه‌های مختلف کوشیده‌اند میان ایران وافغانستان شکاف ایجاد کنند. برجسته‌ترین نمونه‌ای که به خیالم می‌رسد سخنان اشرف غنی است که در عالم خیال‌اش فارسی و دری را ساخت و بافت و یکی را از دیگری جدا کرد و ملتی دیگر را دزد نامید. سخافت آن سخنان را هیچ عاقلی به بحث نمی‌‌گذارد. سرافکندگی و خفت برای او خواهد ماند ولی خوب بیندیشیم که چرا باید میان ایرانی و افغان و تاجیک دیوار کشید؟ سیاست‌مداران کدام یکی از این کشورها چنان طیب و طاهرند که به خاطر نابخردی‌ها و خیره‌سری‌ها یک طایفه از آن‌ها تمامیت ملت و فرهنگ دیگری را آماج نفرت‌پراکنی و تفرقه کنی؟ این نامردمی‌ها و دشمن‌کیشی‌ها و خنجر خصومت آختن و پنجه در روی مروت کشیدن از هر که و هر کجا و به هر شیوه‌ای سر بزند شرم‌آور است. خواسته یا ناخواسته زمین این کین‌پروری را هموار نکنیم. پسران فریدون را به یاد بیاوریم و حکایتی که سلم و تور بر سر ایرج آوردند. ما ایران‌شهرمان را که پهنه‌ی معرفتی و فرهنگی‌اش کلان‌تر از این مرزهای خیالی نوبنیاد و حقیر است، زنده و بالنده می‌خواهیم و در میانه‌ی تمام این تیرگی‌ها آفتاب مهر و دانش‌اش را فروزنده. بریده باد دست و زبان آن‌ها که دشنه در سینه‌ی دوست می‌نشانند و خنجر در میان دو کتف امید و ایمان ما فرو می‌کنند. مردم ما حتی اگر هم‌زبان نبودند و ریشه‌های فرهنگی‌شان این اندازه عمیق و استوار و یکسو نبود، باز هم حق داشتند که به اقتضای انسان بودن از هیاهوهای سیاست‌مداران و بازی‌گری اصحاب قدرت فاصله بگیرند و به یاد داشته باشند که مسند قدرت دیرنمی‌پاید و این سیاست‌مداران از هر نوعی که باشند شایسته‌ی دلبستگی نیستند. آن‌چه می‌ماند انسان است. و زمان و تاریخ داورانی سخت‌گیرند که هیچ مدارا نمی‌کنند با این خیره‌سری‌ها.
۰

رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از ایران: معضل لاینحل

۱. چرا رسانه‌ی فارسی‌زبان خارج از کشور از اساس وجود دارد؟ چرا مثلاً در عربستان سعودی یا لیبی رسانه‌ای به زبان انگلیسی وجود ندارد که اخبار داخلی بریتانیا را گزارش و تحلیل کند؟ یک دلیل ساده‌اش این است که خود بریتانیا به قدر کافی رسانه‌ی آزاد و مستقل دارد و صدای مردم‌اش بیش از صدای عربستان سعودی یا لیبی شنیده می‌شود. جواب‌اش شفافیت و آزادی و استقلال رسانه‌ای است و موازین آزادی اندیشه و آزادی بیان و غیره. اما دلیل دیگرش این است که: کشورهایی مثل بریتانیا و آمریکا به خاورمیانه و ایران علاقه‌ی راهبردی دارند. و بخش بزرگی از این علاقه‌ی آن‌ها با سابقه‌ی استعماری و دخالت کشورهای قدرت‌مند غربی در این منطقه بر می‌گردد. همان‌طور که اورینتالیسم و استعمار (و امپریالیسم) طیف دارد، می‌شود مثلاً رسانه‌های فارسی‌زبان آلمان و هلند و فرانسه را با بریتانیا و آمریکا قیاس کرد. خصلت رسانه‌های فارسی‌زبان‌شان را به خوبی می‌توان با خصلت امپراتوری‌های ماقبل فروپاشی استعمار و سیاست‌های امپریالیستی آمریکا قیاس کرد. و بپرسید چرا اسپانیا و پرتغال و ایتالیا رسانه‌ی فارسی‌زبان ندارد؟ و چرا مثلاً روسیه دارد؟ شباهت و تفاوت این کشورها در چی‌ست؟ در قدرت سیاسی جهانی و علایق راهبردی‌شان در منطقه.

۲. رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور – پیش و پس از انقلاب – عمدتاً در حاشیه و به موازات سیاست‌‌های کشورهای میزبان‌شان به مسایل داخلی کشورهای محل بحث هم پرداخته‌اند و خیلی اوقات پناه‌گاه منتقدان و معترضان سیاسی و هم‌چنین روزنامه‌نگارانی شده‌اند که در کشورهای خودشان تحت تعقیب و آزار بوده‌اند. این سرپناه جستن و البته به تبع آن معیشتی ساختن خواسته‌ی طبیعی هر انسانی است. در این چارچوب همه‌ی روزنامه‌نگاران مثل هم نبوده و نیستند. تفاوت افراد را می‌شود در نوشته‌ها و سلوک اجتماعی‌شان به وضوح دید.

۳. بی‌طرفی رسانه و رسانه‌چی، افسانه است و بس. چنین چیزی وجود خارجی ندارد. هم به دلایل معرفت‌شناختی و هم به دلایل سیاسی. هیچ انسان و دانشوری مبرا و عاری از جانبداری و نظرهای شخصی خودش نیست. این سخن فرق دارد با این‌که بگوییم پس همگان متعصب‌اند. این دو گزاره تنها گزاره‌های ممکن نیستند. طیف‌های بسیاری در این میانه هست. اصل نکته اما این است که هیچ روزنامه‌نگاری نمی‌‌تواند مدعی شود حقیقت، تمام حقیقت و فقط و فقط حقیقت را دارد می‌گوید. به این دلیل ساده که هر روزنامه‌نگاری انسان است و معرفت و شناخت انسانی در هر حوزه‌ای مقید است. همیشه اطلاعات تازه‌ای ممکن است روایت شما را نقض کند. تازه فرض ما این بود که روزنامه‌نگار مزبور همیشه جویای حقیقت بوده باشد. چنین نیست که شما اگر در رسانه‌ی الف کار کنید، همیشه بنا به تعریف درست‌کار خواهید بود و منصف و اگر در رسانه‌ی ب کار کنید همیشه و بنا به تعریف درست خلاف آن هستید. این هم افسانه است.

۴. راه برون‌رفت از این وضعیت چی‌ست؟ به خیالم بهترین راه گشودگی فضای سیاسی و رسانه‌ای داخل ایران است. برای این شاهد هم فراوان است. در دوره‌ی ریاست جمهوری خاتمی به خصوص در دوره‌ی اول، رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور عمدتاً چیز زیادی برای گفتن نداشتند. چیزی نبود که در رسانه‌های داخل گفته و نوشته نشود. رسانه‌های خارج از کشور حداکثر بعضی نکات را صریح‌تر می‌گفتند. همین. بعد از قلع و قمع مطبوعات داخل ایران، رسانه‌های خارج کشور زمین مستعد خود را یافتند. از این حیث سرنوشت‌شان به سرنوشت و رفتار حاکمان سیاسی ایران گره خورده است. این‌ها بدون آن‌ها بی‌معنا می‌شوند و بر عکس. تا در فضای سیاسی و رسانه‌ای داخل ایران به شفافیت و نظارت قانونی بلاتبعیض نرسیم و میدان رسانه‌ی و قانون عرصه‌ی تاخت‌وتاز خودسری و رفتارهای کیهانی باشد، وضع رسانه‌ی خارج از کشور هم همین است. آن‌ها هم بالاخره در این فضای بن‌بست همدلانی پیدا می‌کنند که از رفتارهای داخلی به ستوه آمده‌اند و جایی برای شنیدن سخنانی متفاوت می‌خواهند حتی اگر آن سخنان نادقیق و گاهی کذب باشند. مهم برای‌شان تشفی خاطر است نه حتی حقیقت. نظام ایران در پدید آوردن این فضا و دامن زدن به آن سهم دارد. بیرونی‌ها هم در آن دخیل‌اند. این‌ها به هم وابستگی درونی دارند.

۵. ولی کمترین کاری که می‌شود کرد چی‌ست؟ به نظرم رعایت کردن بعضی اصول حداقل. اول این‌که دروغ نگوییم ولو با گفتن آن دشمن ما – شما حتی بگو دشمن عدالت و آزادی و انسان – را بشود مخدوش و ملکوک کرد. دوم این‌که اصول خبرنگاری را درست رعایت کنند. برای هر سخنی منبع کافی داشته باشند. روایت‌های مختلف را ارایه دهند. تک‌منبعی نباشند. از هیجان‌زدگی و برچسب زدن پرهیز کنند. اگر این‌ها را خوب مقایسه کنید می‌بینید که روز به روز رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور به بعضی از رسانه‌های افراطی و بیمار داخل و خارج کشور شبیه‌تر شده‌اند.

۶. بدترین و بی‌خاصیت‌ترین پاسخ به رسانه‌های خارج از کشور، برچسب بیگانه یا خودفروخته یا صهیونیستی زدن است. خود همین برچسب‌زدن‌ها باعث تدوام این فضا شده است. به جای چنگ و دندان نشان دادن به همدیگر رسانه‌های داخل و خارج از کشور باید نشان بدهند کدام یک می‌توانند مسؤولیت‌های خبری‌شان را بدون افتادن در دام سیاست‌های این طرف یا آن طرف با حداقل دخالت‌های شخصی ادا کنند. افق روشنی برای این رسانه‌ها هست؟ شاید باشد ولی در پنج شش سال پیش رو به نظرم نه.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل