۰

دانایی را بنشان بر تخت…

خطرناک‌ترین اتفاقی که می‌تواند بیفتد نفت ریختن بر آتش دوقطبی خیر و شر در درگیری اخیر است. وقتی یکی را فرشته کردی و دیگری را اهریمن ناگزیر باید طرف یکی بایستی. وقتی خطاهای فقط یک طرف را برجسته کردی یا سهم پر رنگ‌تری به آن دادی، لاجرم خطاها، جنایت‌ها و فجایع آن سو را کم‌اهمیت‌تر دانسته‌ای. دقیقاً در همین فضاست که جنگ شکل می‌گیرد. مبنای صلح و مسالمت چیزی نیست جز این‌که همه بپذیریم انسانیم و در انسانیت خطا کرده‌ایم. این ریشه‌ی ماجرای ایران و آمریکاست. هیچ کدام از طرفین کارنامه‌ی طیب و طاهری ندارند. هر دو خطا دارند. هر دو هم تاریخ دارند. البته تاریخ آمریکا درازتر است به دلیل ساده‌ی طولانی‌تر بودن سابقه‌ی سیاست خارجی‌اش.

روضه‌ی فاش خواندن است ولی نقش آمریکا در بی‌ثبات کردن ایران ربطی به جمهوری اسلامی ندارد. از ۲۸ مرداد آغاز می‌شود و قدم به قدم تا همین امروز ادامه پیدا می‌کند. آمریکا نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای خاور میانه و نقاط دیگر جهان – از جمله در آفریقا و آمریکای لاتین – سهم بسیار تأثیرگذاری در دامن زدن به تداوم نظام‌های استبدادی و ضد دموکراتیک داشته است. در جنگ ایران و عراق نقش آمریکا پر رنگ است. در ایران هم ماجرای گروگان‌گیری هنوز هم سایه‌ی سنگین‌اش بر سر تمام سیاست خارجی و داخلی ایران پرسه می‌زند. سیاست خارجی جمهوری اسلامی پس از ماجرای سوریه نیز یک‌سویه نیست. ساده‌انگاری و خوش‌خیالی است اگر فکر کنیم فقط یک جمهوری اسلامی به عنوان مظهر و تجسم شر وجود دارد که باعث این وضعیت شده است. ندیدن سهم آمریکا و کشورهای عرب خلیج فارس، ندیدن نقش حمله‌ی آمریکا به افغانستان و عراق و ندیدن زمینه‌های پیدایش طالبان و القاعده یا ناچیز شمردن سهم آن‌ها خود از علل مهم تداوم این وضعیت است. از اسراییل هم سخنی نمی‌گویم چون عالم و آدم درباره‌اش بسیار حرف زده‌اند.

در ماجرای اخیر هر چقدر هم که ریشه‌ی ماجراها را به عقب ببریم و هر چقدر هم به درست یا غلط تصویری خشن و هولناک از قاسم سلیمانی بسازیم، از منظری بیرونی و از نگاه رئال‌پلتیک، جمهوری اسلامی دقیقأ همان کاری را می‌کرده است که آمریکا چندین دهه انجام داده است. چرا وقتی به آمریکا می‌رسد این کارها خوب است و وقتی به جمهوری اسلامی برسد بد است؟ این همه که رفتار ایدئولوژیک و آخرالزمانی جمهوری اسلامی را نقد و محکوم کرده‌اند، چرا وقتی به رفتار ایدئولوژیک و آخرالزمانی آمریکا – صد البته در لباسی سکولار – می‌رسند، ناگهان همه سکوت می‌کنند؟ جزم‌اندیشی و تبعیض بد است. برای همه بد است. چه برای جمهوری اسلامی چه برای آمریکا. با تیزتر کردن تیغ نقد جمهوری اسلامی – که به حق باید در برابرش زبان نقد برنده و شجاعانه داشت – جمهوری اسلامی فرونمی‌پاشد خاصه با شیوه‌ها و زبان و گفتار اپوزیسیون ورشکسته‌ی خارج از کشور که تصویر آینه‌ای خود جمهوری اسلامی است. نگویید اول باید به هر قیمتی جمهوری اسلامی را ساقط کرد بعدش هر چه شد خوب می‌شود. تاریخ نشان داده است – بارها نشان داده است – که این روزگار خرم خیالی هرگز محقق نشده است. از تاریخ دور گرفته تا تاریخ نزدیک بیخ گوش ما. در افق نزدیک، پاره کردن برجام – همان برجامی که خامنه‌ای که به زعم مخالفان‌اش ریشه‌ی آتش‌افروزی‌هاست از آن حمایت کرد و بدون حمایت او امضا نمی‌شد – و ترور قاسم سلیمانی، آتشی را شعله‌ور کرده است که خاموش کردن‌اش با نفت پاشیدن بر آن میسر نیست. با رجزخوانی و سرود فتح و ظفر سر دادن، با رقص و پایکوبی از ترور سلیمانی یا رقص و پایکوبی از کشته شدن کسی در اردوی مخالف، صلح آغاز نمی‌شود. به خودتان بیایید.

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی است
با تو از خوبی می‌گویم
از تو دانایی می‌جویم
خوب من!
دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن!

۰

جنگ هفتاد و دو ملت…

پس از وفات نورعلی تابنده – و پیش از وفات او – بارها از خاطرم گذشت که نوع برخورد ما، جامعه‌ی ما و حتی صاحبان اندیشه‌ی ما با ماجرا سخت مسموم و آزارنده است. از روایت‌هایی حکومتی گرفته که تصویری اهریمنی، گاهی خشن و گاهی غرق در اوهام و خیالات و «مرید و مرادبازی» از صوفیان به طور کلی و این طایفه‌ی صوفی نعمت‌اللهی گنابادی به طور خاص ساخته‌اند تا تصوراتی که حتی صوفیان را متهم به شرک می‌کنند و سخنانی از این قبیل.

اما ابتدا به موضوع فعلی می‌پردازم. قطب یک سلسله‌ی صوفیانه از دنیا رفته است. این سلسله پیروان و مؤمنانی در داخل کشور ما دارد که به قطب‌شان به چشم پیشوای معنوی، پیر طریقت و پدر معنوی می‌نگریسته‌اند. به زبانی خیلی ساده‌تر درست مثل این است که کسی پدرش را از دست داده باشد و داغدار پدرش باشد. این روزها کم ندیدم که عده‌ای سوار بر موج‌هایی که عمدتاً یا برآمده از جهل و ناآگاهی است یا برخاسته از دعواها و رقابت‌های سیاسی صاحبان قدرت، تا توانستند به این طایفه‌ی درویش و پیرشان تاختند و هر ناسزا و تحقیری را روانه‌شان کردند. کافی است خودمان را بگذاریم جای آن‌ها. آیا ما دوست داریم به کسی که برای‌مان عزیز است ناسزا بگویند یا تمسخرش کنند؟ حداقل شرط رفتار انسانی این است که درک کنیم وقتی کسی برای کسی عزیز است، عزت و حرمت او ربطی به باور یا تصور ما نسبت به آن افراد ندارد. همه کس و همه چیز دلیلی ندارد به همان دلایلی برای دیگران عزیز باشند که برای ما عزیز هستند.

نکته‌ی مهم‌تر اما این است که عده‌ای از کسانی که به حال و روز درویشان نگریسته‌اند چنان درباره‌ی باورها و منش و سلوک‌شان نظر می‌دهند که اگر ندانی گمان می‌کنی با صاحبان معرفت خالص و یقینی و واجدان علوم اولین و آخرین تمام انبیا و صدیقین مواجهی. مختصر کنم که حجم عمده‌ای از طعن‌هایی که نثار درویشان نعمت‌اللهی گنابادی در ایران می‌شود برآمده از توهم یقین است. هیچ مهم نیست که من و شما با کدام پاره از فکر و رفتار صوفیان – چه این صوفیان خاص چه صوفیانی دیگر – همدل نباشیم. آن‌چه مهم است این است که بدانیم و این را به رسمیت بشناسیم که ما همگی انسانیم و همه‌ی شناخت‌های ما انسانی است و به همان اندازه معرفت‌های ما آلوده به خطاست که معرفت‌های دیگران.

بی‌شک همه‌ی ما با تعبیر و اصطلاح «فرقه» مواجه شده‌ایم و شمار کثیری از ما شاید بدون این‌که حتی بدانیم یا آشکارا غرضی داشته باشید برای سخن گفتن از هر کسی که مثل ما نیست از همین تعبیر «فرقه» استفاده می‌کنیم. این تعبیر تاریخ دارد. بار سیاسی دارد. جز ملل و نحل نویسان سنی‌مسلکی که راست‌کیشی را تنها در روایت خود می‌دیدند و دیگران را یکسره سالک منهج باطل می‌شمردند (مثلا ابومنصور بغدادی صاحب الفرق بین الفرق)، در دوره‌های متأخرتر خاورشناسان به این تقسیم‌بندی‌ کاذب بیشتر دامن زدند. شرح قصه دراز است اما پیشنهاد می‌کنم اهل تتبع فصل پنجم کتاب اتوریته در اسلام حمید دباشی را بخوانند. مختصر سخن این است که ما آگاهانه باید از این اصطلاحات و تعابیر راهزن و خصومت‌ساز پرهیز کنیم. در مورد خاص ایران اگر گمان می‌کنیم می‌شود به این یا آن نحله‌ی صوفی بگوییم «فرقه» و این و آن را با چوب «فرقه‌سازی» برانیم، فراموش کنیم که اول از همه فرش را از زیر پای خودمان کشیده‌ایم. کسانی که با تاریخ و فرهنگ مسلمانان و حتی سایر جوامع انسانی آشنا هستند خوب می‌دانند که این‌ها ابزار دست صاحبان قدرت سیاسی است برای حکومت کردن. به طور مشخص، اگر کسی در ایران تصور می‌کند به صوفیان نعمت‌اللهی می‌شود گفته «فرقه»ای که کسی ساخته و آدم‌هایی که از صراطِ به خیالِ مستقیمِ خودمان جدا شده و به باطل افتاده‌اند، خوب است بیشتر فکر کنیم. دیگران هم همین نظر را ممکن است درباره‌ی شما داشته باشند. عمده‌ی سنیان و به طور خاص وهابیان به ایرانیان شیعه می‌گویند مشرک (که به همان اندازه اعتبار دارد که کسی به خود آن‌ها بگوید مشرک). جلوتر بیاییم: آیین ولایت فقیه و نمونه‌ی جدیدترش یعنی ولایت مطلقه‌ی فقیه – خصوصاً در یکی دو دهه‌ی گذشته – با همین معیار چیزی نیست جز فرقه‌ای تازه آن هم از جنسی شرک‌آلود! فراموش نکنیم که تا قبل از آیت‌الله خمینی این «فرقه» وجود نداشت و تازه بعد از انقلاب ۵۷ و پس از هزار فراز و نشیب تبدیل شد به چیزی که الآن هست و آن هم با این کارنامه که همگان دانند.

سخن‌ام را خلاصه کنم: فراموش نکنیم ما همه انسانیم و معرفت‌های ما ظنی است و خطاآلود. معرفت خالص و عریان در زمین وجود خارجی ندارد. در ذهن من و شما وجود دارد. بی‌شک بسیاری از ما هستند که سخت یقین دارند به درستی محض مسیری که می‌روند. در عالم واقع چنین چیزی در بهترین حالت بیش از اندازه خوش‌بینانه است.

سخن واپسین این‌که: عیب «درویش» و توانگر به کم و بیش بد است. برای کشورمان اگر آینده‌ی سالم و انسانی می‌خواهیم از حالا باید به فکر باشیم که این خیالات دشمن‌تراش و دشمن‌ساز و دشمن‌پرور و دشمن‌اندیش را از ذهن و ضمیرمان بپالاییم. بر زمین فروتنی بنشینیم و دست از دعوی الوهیت بکشیم. ما انسانیم. خدا نیستیم. به تمام و کمال انسان باشیم.

۱

رفتی و بس بیراه رفتی…

همایون شجریان خواننده‌ای است مستعد و توانمند. اما راهی که این سال‌ها رفته است راهی است که بیش از آن‌که راه هنر باشد راه صنعت است و بس. آلبوم تازه‌ای که همایون شجریان با علیرضا قربانی منتشر کرده است، پیش‌تر حاشیه‌هایی داشت که نتیجه‌اش این شد که همایون شجریان قلم به دست گرفت و هر آن‌که را که به قلم یا زبان بر او خرده گرفته بود با تعبیر «قلم‌کش» (شبیه قمه‌کش) نواخت. آن پاسخ را من شتاب‌زده و بیش از اندازه درشت یافتم. اما حالا می‌بینم در همین آلبوم «افسانه‌ی چشم‌هایت» تصنیفی خوانده‌اند به اسم افسوس که متن آن به اصطلاح شعر را به هوشنگ ابتهاج نسبت داده‌اند.

آن به اصطلاح شعر را هر طفل دبیرستانی می‌توانست بسازد. آن کلمات نه انسجام مضمونی دارند نه محتوایی درخور اعتنا. و البته چنین چیزی را هوشنگ ابتهاج – ه. ا. سایه – نساخته است. این‌ها بدیهی است. چیزی که حیرت‌آور است این است که چطور علیرضا قربانی و همایون شجریان حاضر به خواندن چنین به اصطلاح شعر سست و بی‌مایه‌ای شده‌اند؟ به صرف انتساب غلط چنین پرت و پلایی به هوشنگ ابتهاج؟ از هر زاویه‌ای که به همین یک مورد نگاه کنیم، حاصل چیزی جز حیرت و بی‌آبرویی نیست. حتی اگر توضیح می‌دادند که این کلمات وصله‌پینه‌ای است از یکی دو خط شعر فریدون مشیری با بافندگی‌های مختلفی که کلمات را مثل پاره‌آجر کنار هم گذاشته‌ است، باز هم جای سؤال باقی است که چه شده که همایون شجریان تن به خواندن چنین پرت و پلایی داده است؟

همایون شجریان حالا خودش را پس از آن پاسخ شتاب‌زده گرفتار معضل بزرگ‌تری کرده است. چنین کاری – همین به اصطلاح تصنیف افسوس – هیچ چیزی جز افسوس برای همایون شجریان ندارد. هر چه هست سرافکندگی است و خجالت. همایون شجریان به خاطر خودش، به خاطر پدرش، به خاطر هوشنگ ابتهاج، به خاطر موسیقی و شعر و ادب و فرهنگ ایرانی یک عذرخواهی به همه‌ی ما بدهکار است. همایون شجریان آشکارا دارد بیراهه می‌رود و استعداد و توان و درخشندگی هنرش را جایی هدر می‌دهد که نسنجیده است. کاش همایون از این پس «نه گفتن» را بیاموزد. از جمله در برابر این وسوسه که بلافاصله تن به خواندن هر شعری و هر آهنگی بدهد و پاسخ هر انتقادی را چنین بدهد. کار هنری خوب، می‌ماند و جای خودش را باز می‌کند. هنرشناسان و شعرشناسان هم تفاوت اثر سست و بی‌‌مایه را با اثر فخیم و استوار بهتر می‌شناسند. کاش همایون برای خودش این‌قدر ارزش قایل شود که به خاطر همان یک تصنیفی که در آن آلبوم منتشر شده عذرخواهی کند، دست کم از هوشنگ ابتهاج عذرخواهی کند.

۰

عصر عسر و حرج رسانه‌های فارسی زبان

محمد ارکون، اسلام‌شناس و قرآن‌پژوه الجزایری-فرانسوی، در کتاب «اسلام: اصلاح یا براندازی؟» (چاپ بعدی «نااندیشیده‌ها در اندیشه‌ی اسلامی») تعبیری و نقدی درباره‌ی اتوریته‌ی عقل [عصر] روشنگری دارد که بسیار راهگشاست: «مدعای فلسفی من این است که ایستار معرفت‌شناختی، مفهوم‌سازی و روش‌شناسی‌هایی که تا کنون در ذیل اتوریته‌ی عقل [عصر] روشنگری به کار رفته‌اند و جایگزین آکتوریتاس عقل کلامی-حقوقی‌ای شدند که قرن‌ها در مسیحیت و اسلام مسلط بودند، کل این نظام شناختی در برابر جامعه‌های چندفرهنگی و چندقومیتی که در حال پدیدار شدن‌اند، یکسره بلاموضوع و بی‌خاصیت است». (ص. ۲۲۸).

شاید از زمان فتحعلی آخوندزاده که دوگانه سنت و مدرنیت را طرح کرد تا امروز (به طور خاص در نقد زمان‌پریشی روایت‌های امثال آخوندزاده کتاب رضا ضیاابراهیمی را بخوانید با عنوان «ظهور ملی‌گرایی ایرانی»)  همان نگاه دوقطبی و دوگانه‌سازی‌هایی رایج میان سنت و مدرنیته، شرق و غرب و دو قطبی‌های مشابه دیگر در میان ایرانیان خریدار دارد و به ویژه مسلط بر فضای افکار عمومی و رسانه‌‌ها است. هنوز هم نوسان میان انقلاب و اصلاح گویا مسأله و دغدغه‌ی اصلی فعالان سیاسی و اجتماعی و رسانه‌ای است. هنوز هم این تصور به شیوه‌‌های مختلفی باز تولید می‌شود که تئوری مدرنیزاسیون (به همان شکلی که در ذیل فرهنگ اروپامحور تعریف شده بود) یگانه نسخه‌ی تحول و پیشرفت و رهایی از وضعیت ذلت‌بار انسان خاورمیانه‌ای و به طور خاص انسان مسلمان است. هنوز هم نگاه آکنده از نخوت و تعصب انواع نسخه‌های شرق‌شناسانه گریبان‌گیر زبان عمومی مروجان و مدافعان توسعه در کشورهای خاور میانه است. این‌جا بحث از نقد شرق‌شناسی به شیوه‌ی ادوارد سعید یا جوزف مسعد یا حمید دباشی نیست. فعالان فضای سیاسی و رسانه‌ای ما – که خیلی اوقات لباس روشنفکری به تن دارد – این‌ها را نمی‌شناسند یا با نسخه‌ای هیجانی از سخن این‌ها آشناست. طبیعی است که وقتی به مناظره‌ی میان محمد ارکون و برنارد لوییس در کتابخانه‌ی کنگره برسند (دقیقه‌ی ۳۶ به بعد را ببینید)، مغز مدعا و نقد توفنده‌ی ارکون را بر برنارد لوییس ممکن است از نظرشان دور بماند و هولناکی و شناعت سخنان لوییس چیز عجیبی به چشم‌شان نیاید. علت قصه یک واقعیت ساده است: چهار دهه است که نظام جمهوری اسلامی پیوسته جزمیت‌هایی از جنس خودش را در قطب مخالف باز تولید کرده است . و تکرار این چرخه زمینه‌ی استمرار جمهوری اسلامی را با همین سیاست‌ها مستحکم‌تر کرده. سیاست و زبان دوقطبی – که انسان‌ها در یکی از دو طیف مخالف یا موافق جمهوری اسلامی یا دوگانه‌‌های مشابه دیگری تعریف شوند – حاصلی جز انسداد بحث نظری ندارد و این انسداد عمدتاً در فضای فکری بسیاری از ایرانیان  رخ داده است. بر این نکته اصرار دارم که این انسداد در همین فضای رسانه‌ای فارسی‌زبانان به ویژه در رسانه‌های خارج از ایران، موج می‌زند. فضای دانشگاهی و فکری تفاوت‌های زیادی دارد با این آشفته‌بازار جدلیات.

برای برون‌رفت از این وضعیت و فهم‌ گام‌های رو به جلو خواندن کارهای آصف بیات از ضروریات است. آصف بیات در سلسله‌ی مقالاتی که انتشارات دانشگاه آمستردام منتشر کرده، مقاله‌ای دارد با عنوان «اسلام و دموکراسی: سؤال واقعی کدام است؟». این مقاله مضمونی کلیدی و بسیار مهم دارد (نمی‌دانم کسی این مقاله را به فارسی ترجمه و منتشر کرده است یا نه). مدعای آصف بیات را که در این مقاله آمده است، من در نوشته‌های مختلف‌ام (چه در کتاب اولم چه در فصل‌های منتشر شده در کتاب‌های مختلف یا مقالات مجلات علمی) به دفعات استفاده کرده‌ام (بعضی از این‌ها را در گوگل‌اسکالر پیدا می‌کنید). مغز مدعا این است که سخن گفتن از اسلام به صورت انتزاعی و مفرد هیچ گرهی را از مسأله باز نمی‌کند (این‌جا به طور خاص مسأله‌ی نسبت اسلام و دموکراسی بود). پیشنهاد او این است که به جای ارجاع به اسلام انتزاعی و مفرد، باید به اسلام یا در واقع مسلمان‌ها به شکل جمع و انضمامی‌تر اشاره کرد تا بتوان به حل مسأله نزدیک‌تر شد. این سخن البته پیشینه‌ی فلسفی مهم‌تری دارد که پوپر در فصل ۱۱ جامعه‌ی باز (ریشه‌های ارسطویی فلسفه‌ی هگل) ذیل نقد روش‌شناسی ذات‌گرا و حداقلی (فولادوند این‌ها را اصالت ماهیت و اصالت تسمیه ترجمه کرده است) به تفصیل آورده است. آصف بیات مضمون سخن خردورزان نقاد را در قالب کار جامعه‌شناختی در آن مقاله آورده است. و البته کار آصف بیات به همان‌جا منحصر نیست. کارهای قبلی و بعدی آصف بیات را هم باید به دقت خواند. به ویژه کتاب «پسا اسلام‌گرایی» او را (و البته کتاب «دموکراتیک کردن اسلام» را). اساساً آثاری که تا این‌جا به آن‌‌ها اشاره کردم در فضای رسانه‌ای خارج از ایران به ویژه در یکی دو دهه‌ی اخیر کمتر انعکاس داشته‌اند یا یکسره دور از این فضا مانده‌اند. لذا چندان عجیب نیست که هم‌چنان در فضای فکری ایرانیان – چه در فضای فکری عامه و چه در میان پاره‌ای از نخبگان فکری، روشنفکران و به طور خاص‌تر روزنامه‌نگاران – این بحث‌ها ناشناخته و عجیب و غریب باقی مانده باشند. فضا دوقطبی است و از اساس این نوع مواجهه را بر نمی‌‌تابد و به محض این‌که احساس کند کسی اندکی از این دوگانه‌های کاذب عدول کرده است، کهیر می‌زند و فضای بحث غبار‌آلود می‌شود.

این جنس سخنان را در همین وبلاگ به دفعات به زبان‌های مختلف نوشته‌ام. و البته به ویژه وقتی این‌ها را به زبان انگلیسی نوشته‌ام یا تدریس کرده‌ام هرگز نوع واکنش‌هایی از جنس واکنش‌های رسانه‌بازان ایرانی خارج از کشور یا سکولاریست‌های افراطی ندیده‌ام. دست بر قضا در فضای انگلیسی زبان بسیار آسان‌تر می‌شود نقد کرد و نقد شنید. فضا تنش‌آلود و مسموم نیست. فضای رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور متأسفانه چنین وضعی دارد. این را به تجربه می‌گویم. شاید بیش از ده سال است که در موقعیت‌های مختلف با رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان خارج از کشور مصاحبه کرده‌ام یا در برنامه‌های بحث و گفت‌وگوهای‌شان در زمینه‌هایی که دانشی در آن‌ها داشته‌ام حاضر بوده‌ام. جز اندک مواردی در سایر موارد فضا هم‌چنان اسیر همین دوقطبی‌های مخرب و دوگانه‌‌های کاذب است. در میان این‌ها شاید بهترین‌شان بی‌بی‌سی فارسی است و با فاصله‌ی بسیار از بقیه‌ی برنامه‌ها پرگار داریوش کریمی (با حفظ تمام انتقادها به آن). سایر رسانه‌های خارج از کشور متأسفانه در همین فضا نوسان دارند و درست از همین فضای جعلی ارتزاق می‌کنند که برآمده از سیاست جمهوری اسلامی است و جمهوری اسلامی دست بر قضا خودش هم از همین فضا ارتزاق می‌‌کند و با آن دوام می‌آورد. تا زمانی که فضای رسانه‌ای خارج از کشور همیشه زمین بحث در زمینه‌ی مسایل فکری را جوری تعریف کند که ناگزیر از همین دوگانه‌‌ها باشد برنده‌ی کوتاه‌مدت و درازمدت این فضا همانا جمهوری اسلامی است. تا زمانی که اسلام را به جمهوری اسلامی (یا مشابهان‌اش) آن هم فقط تشیع اثنی‌عشری پیرو ولایت مطلقه‌ی فقیه فروبکاهند و تمام پژوهش‌های جامعه‌شناختی و تاریخی را به سرعت در برابر همین چهار دهه‌ی عمر جمهوری اسلامی کنار بزنند، یعنی درست در همان زمین جمهوری اسلامی بازی می‌کنند.

فرض کنید ماشینی دارید،‌ دستگاهی دارید،‌ ابزاری دارید که با ورودی‌های مختلف خروجی‌های مختلفی داشته باشد. اگر کسی بیاید این ماشین و دستگاه را جوری دست‌کاری کند که داده‌ها و ورودی‌های‌اش هر چه باشد فقط یک نوع خروجی بدهد، یعنی ماشین شما فاقد کارآمدی است. این همان کاری است که جمهوری اسلامی با شورای نگهبان در فرایند انتخابات کرده است. و دقیقاً همین کار را رسانه‌های خارج از کشور با بحث درباره‌ی اسلام و مسلمانان در تقابل یا تضاد واقعی یا جعلی میان مدرنیت کرده‌اند. در عمده‌ی این بحث‌ها همیشه نتیجه یک چیز است و نتیجه هم از پیش معلوم است. این را می‌‌توان آزمود. الا ندرتاً فضای رسانه‌ای و روشنفکری فارسی‌زبان خارج از کشور شبیه همین ماشین شده است. فضای آکادمیک و دانشگاهی البته فارغ از این جنجال‌ها راه خودش را می‌رود ولی برون‌داددش به این سادگی در رسانه‌‌ها منعکس نمی‌شود.

این استعاره‌ی ماشینی که فقط یک برون‌داد دارد تعبیری علمی‌تر هم دارد که به اختصار این می‌شود: بحث‌هایی که سرشار از مدعیات و گزاره‌های ابطال‌ناپذیرند. تعابیر ابطال‌‌پذیر به گونه‌ای هستند که می‌توان نشان داد تحت چه شرایطی مدعایی که می‌کنیم را می‌‌توان ابطال کرد (یعنی سنجش‌پذیر و آزمون‌پذیرند). بر خلاف آن مدعیات ابطال‌ناپذیر (از جنس گزاره‌های متعددی که در این رسانه‌های فارسی‌زبان دیده می‌شود) بیشتر در پی شواهدی در تأیید مدعای خود هستند و تأییدگرایند (به زبان فنی فلسفه‌ی علم) و لذا بیشتر در راستای آرامش روانی گوینده هستند نه به بوته‌‌ی نقد گذاشتن مدعا و نشان دادن این‌که: چه اتفاقی اگر بیفتد ما از مدعای خود دست می‌کشیم. آن مدعا همیشه و در همه جا برای گوینده صادق و معتبر باقی می‌‌ماند. یعنی نتیجه از پیش گرفته شده است.

این‌ها که نوشتم تأملات بعد از گفت‌وگویی بود که امروز با برنامه‌ی «ساعت ششم» رادیو فردا با مجری‌گری نیوشا بقراطی داشتم. تجربه‌ی دل‌آزاری بود. ابتدا تا انتهای آن‌چه در این گفت‌وگو گذشت به خیال من در دایره‌ی همین سخنانی بود که در بالا ذکر کردم. و البته توقع زیادی هم نباید از این جنس برنامه‌‌ها داشت. پیش‌تر یکی دو بار بحث‌های مشابهی در برنامه‌ی «تابو» به سردبیری فهمیه خضرحیدری داشتم و هر بار گمان می‌کردم بالاخره یک جایی پاره‌ای از سوء تفاهم‌ها مرتفع می‌شود. حالا تردید جدی دارم که اساساً کوششی برای فهم در میان باشد. فضای حباب‌گونه‌ای شکل گرفته اطراف دوگانه‌هایی کاذب و غلط‌انداز و گویی رسانه‌ی مزبور (رادیو فردا) هم، حداقل در مواردی که من برخورد داشته‌ام، گرفتار همین حباب و فضای دوگانه است.

عرض کردم که در این موارد هم‌چنان بی‌بی‌سی فارسی چند سر و گردن بالاتر از این‌هاست. کاش مهدی پرپنچی که تجربه‌ی درخشانی در بی‌بی‌سی فارسی دارد بتواند اندکی این فضای آشفته و ویرانگر فکری را تغییر دهد (دست کم برای اعتبار رسانه‌ای خود رادیو فردا) و البته خودم را هم ملامت می‌کنم. هنوز عده‌ای بعد از این همه بحث و جدل و آثار مکتوب بی‌شمار پرسش‌شان این است که: «آیا اسلام با الف، ب یا ج سازگار است یا نه؟». هرگز هم گمان نمی‌برند که شاید پرسش از اساس خطا و گمراه‌کننده باشد. هم‌چنان اصرار دارند بر ادامه دادن همان پرسش‌ها. عجیب نیست اگر ظن ببریم که غرض یافتن پاسخ نیست بلکه برنامه ساختن محض است. هدف حل مسأله نیست (و در بهترین حالت حاصل نداشتن تسلط همه‌جانبه به موضوع بحث است). هدف اعلام موضع و دور هم جمع شدن است و گرنه جامعه‌شناس یا سیاست‌مدار مسأله‌محور وقت‌اش را پای این چیزها صرف نمی‌‌کند. در این بحث‌ حتی نام بردن از کسانی مثل شموئل آیزنشتات و نظریه‌ی مدرنیته‌های مضاعف او برای چنین مخاطبانی چیزی نیست جز همان که نیوشا بقراطی خیلی آسان‌گیرانه نام‌اش را می‌گذارد «بازی با کلمات». 

۰

حسن بی‌پایان او…

خوب فکر کنید به این‌که چطور در طول تاریخ انسان‌ها و به طور خاص‌تر فرهنگ ایرانی عشق را استعلا داده است. از زمین آن را جدا کرده‌ و در عالمی ورای قید و بندهای زمان و مکان در جهانی دیگر آن را جاری کرده است. اسم‌اش را می‌خواهید بگذارید خیالات یا عوالم معنوی-معرفتی. هر چه بگویید فرق نمی‌کند. واقعیت قصه این است که قرن‌ها این آمد و رفت ذهن و خیال آدمی وجود داشته و به خیال من هم‌چنان وجود خواهد داشت.

آدمی‌زاده در طول حیات‌اش دلدادگی و دلبردگی‌ها را می‌چشد. و سهم آدمی از نومیدی‌ها و حرمان‌ها زیاد است. بگذارید مثل را از جای دیگری شروع کنیم. آدمی‌زاده تجربه‌ی حکومت هم‌نوعان‌اش را بر خود دارد. انسانی بر انسان‌هایی دیگر حکمرانی می‌‌‌کند. حکمرانی نه که فرمان‌روایی و جان‌ستانی. کار سلطان و پادشاه این بود. انسانی با قدرت بی‌نهایت و در عین حال ضعف‌ها و فسادهایی به همان اندازه بی‌منتها. آدمی برای این‌که از شر این سلطان خلاص شود، سلطان را استعلا داد. و سلطان به مسند خدایی رفت اما پیش از صعود به آن مسند، ضعف‌های‌اش را در زمین جا گذاشت. ضعف‌ها و بی‌‌خردی‌ها و محدودیت‌ها شد سهم انسان جزوع هلوع. و هر چه خوبی است شد از آن خدا. عکس قصه هم صادق است. خدا را از آسمان به زیر کشیدند و سلطان شد ظل الله! این تمثیل‌ها را آوردم که بگویم وضع عشق هم همین است. و از رهگذار همین خیال است که آن خدا و آن سلطان از مجاز پا به عرصه‌ی واقعیت می‌نهد. عشق هم وضع مشابهی دارد.

شاعر عارف ما می‌گوید: عشق آن زنده گزین کو باقی است | وز شراب جانفزایت ساقی است. چرا؟ چون شاهدان دیگر می‌میرند. پیر می‌شوند. فرسوده می‌شوند. کج خلق می‌شوند. در یک کلام دیری نمی‌گذرد که انسان بودن‌شان را بر آفتاب می‌افکنند. می‌گوید برو سراغ محبوبی که نمیرد. شراب بی‌‌خمار داشته باشد. فقط طرب باشد و شادمانی نه این‌که شهدی آلوده‌ی زهر ناب باشد. حالا همین مولوی هم زهر جانسوز آن عشق استعلا یافته را هم چشیده است. به امید عشق آن زنده دل به دریا زده است. اما به در بسته می‌خورد و عظمت و هیبت این شیر خونخوار را به عیان می‌بیند.

سعدی را ببینید حالا. می‌گوید: همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد | اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی. تصور کنید چه حالی بر عاشق رفته. تن به همه چیز داده. همه چیز را تا دم مرگ تاب آورده. حتی مرگ هم برای‌اش مهم نیست. می‌گوید همه چیز هم که از کف رفته باشد حتی اگر یک نفس مجال این باشد که آن طرف – اگر آن طرفی باشد – ببینمت،‌ باز هم می‌ارزد. ببینید چه جهانی ساخته که می‌توان چنین به آن دل بست. این‌ها دیوانه‌بازی‌های مشتی شاعر نیست. چیزی است که در ضمیر آدمی می‌جوشد. این همان عشق هزار ساله آن شاهد سرمدی است که سایه‌ی ما هم می‌‌گوید.

حافظ همین مضمون را به این شکل خوش‌تراش میناگری کرده است:
حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره‌ای دیگر به عشق از غیب سر بر می‌‌کنند

هم حسن او بی‌‌پایان است و هم خیل عاشقان ته نمی‌کشند. این قافله تا به حشر رهرو دارد!

این حرف‌ها را می‌شود به هزار شکل و زبان و بیان دیگر گفت. و هیچ غریب نیست اگر میان هر ملتی و طایفه‌ای این سخنان شنیدنی باشد. از شاعران و عارفان گرفته تا فیلسوفان مضامین مشابهی را پرورانده‌اند. هنر و ادبیات درست همین‌جاهاست که می‌بالد و می‌روید. وقتی این‌ها را می‌‌نوشتم تصنیفی را که شجریان با گروه شهناز روی غزل سعدی اجرا کرده در ذهنم می‌گذشت. با خود زمزمه می‌کردمش. شما هم بشنوید. شجریان سهمی در آفریدن این جهان برای ما داشته که هیچ کم از سهم حافظ و سعدی و مولوی نیست. ما جرعه‌جرعه از دریای هنر شجریان ره به اقیانوس این‌ها برده‌ایم. جان‌اش خرم باد و رنج تن‌اش کم باد که جان ما را نورانی‌تر کرده است و دست وجودمان را پرتر.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

در دفاع از خردمندی و سلامت

وضعیت سیاسی ایران در داخل و خارج به خیال من بن‌بست بی‌فروغ و ملال‌آوری شده است که همه چیزش حواله به تقدیر می‌شود. در کنار همین وضعیت بن‌بست که مصداق عریان‌اش تباهی رفتار حکومت با مردم است در تمام سطوح، البته جمهوری اسلامی نفوذش در منطقه به رغم تمام سر و صداها و کشمکش‌ها گسترش یافته و چه بسا بازگشت‌ناپذیر هم باشد. وارد جزییات‌اش نمی‌شوم ولی از لبنان و عراق و سوریه بگیرید تا منطقه‌ی نفوذ ایران در خلیج فارس، از حیث «قدرت» داشتن ایران در وضعیت عجیب و تناقض‌آمیزی است که حتی آمریکا و بریتانیا هم نمی‌توانند در این منطقه بیش از حد با قدرت نظامی ایران بازی کنند. بدیهی است این قدرت‌نمایی و بسط نفوذ مترادف و مساوی با مشروعیت داشتن نیست. اگر مشروعیتی بود آن خیل هزاران محبوس که قربانی چنگ و دندان امنیتی‌مسلکان داخل نظام شده و می‌شوند حالا چنین صف نکشیده بودند در برابرمان. آخرین‌شان شاید ارس امیری باشد که قبل و بعدش بی‌شمار آدم دیگر هم‌چنان به صف هستند برای سنجاق شدن به کارنامه‌ی بی‌مشروعیتی دستگاه قضا و نهادهای امنیتی قدرت‌محور. این را افزودم که گمان نکنید از وضعیت فعلی تصویری خیالی ارایه می‌دهم یا لغزش‌ها، نابخردی‌ها و خودکامگی‌ها را از نظر دور داشته‌ام.

این مقدمه را از این جهت نوشتم که می‌خواهم چیزی بنویسم در دفاع از کارنامه‌ی دیپلماتیک محمد جواد ظریف. هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی دست به قلم شوم که چنین چیزی بنویسم. جواد ظریف وقتی رویی به سوی ملت ایران – و به طور خاص سیاست داخلی – دارد، گرفتار تناقض‌هایی است. چه در لباس دیپلمات/سیاست‌مدار چه در لباس شهروند ایرانی. هر بار از او پرسشی درباره‌ی مسایل بحران‌آفرین سیاست داخلی شده یا طفره رفته است یا پاسخی داده که هر صاحب خردی می‌گوید: دست کم سکوت می‌کردی! اما این را هم من خوب می‌فهمم. ظریف کارش دیپلماسی و سیاست خارجی است. ظریف اپوزیسیون نظام هم نیست. لذا به فرض هم که مثل من و شما فکر کند، اگر قرار باشد مانند من و شما حرف بزند (فرض کنید چیزی درباره‌ی ارس امیری بگوید که اندکی مزه‌ی نقد دستگاه‌های امنیتی داخلی را داشته باشد) چیزی نمی‌ماند که دیگر از منصب‌اش ساقط شود. بالاخره معادلات قدرت در جمهوری اسلامی همیشه چنین بوده است و ناظر خردمند این‌ اندازه عقل دارد بداند از ظریف چه انتظاری باید داشت. لذا هر اندازه که ظریف به عنوان یک شهروند ایرانی و یک انسان مکلف است موضعی اخلاقی و انسانی داشته باشد، به همان اندازه این موضع‌گیری با کاری که دارد می‌کند سازگاری ندارد (یا دست کم دشوار است) و حرفه‌اش فی نفسه نه غیر اخلاقی است نه غیر انسانی. نیک اگر بنگریم در چارچوب کلان دفاع از منافع ملی ایران و در صف نبردی که پیش روی اوست، رفتارش کاملاً اخلاقی و ستودنی است.

در عرصه‌ی سیاست خارجی و دیپلماسی، به خیال من، ظریف در تراز حرفه‌ای خودش از سیاست‌مداران کم‌نظیر تاریخ ایران و بلکه جهان است. کارش را خوب بلد است. زبان دیپلماسی را خوب می‌داند. در این شش سال گذشته و حتی پس از به بن‌بست خوردن برجام ظریف و تیم‌اش با دست خالی بهترین بازی را در میدانی کرده‌اند که همه در داخل و خارج این تیم را احاطه کرده‌اند و از هیچ کوششی برای به زانو در آوردن‌‌شان فروگذار نکرده‌اند. جامعه‌ی ایرانی در ساحت سیاسی و غیر سیاسی امروزه جامعه‌ای است به شدت چند قطبی (و نه حتی دو قطبی) و پاره‌پاره. جامعه‌ای به شدت بحران‌زده و در آستانه‌ی خطرات متعددی – و عمده‌ی این خطرها هم‌چنان به تصور من داخلی است تا خارجی. این را جاهای دیگری هم نوشته‌ام. شک ندارم که دشمنان کلاسیک جمهوری اسلامی از آمریکا و اسراییل بگیرید تا این اواخر عربستان سعودی، هیچ کوتاهی نکرده‌اند در اخلال در وضعیت داخلی. اما بزرگ‌ترین تهدید نظام علیه مشروعیت و اقتدارش خودش است. امثال علم الهدی بزرگ‌ترین تهدید علیه امنیت ملی هستند. هیچ کس جز شمار بزرگ و پرنفوذی از خود مدافعان سینه‌چاک نظام و ولایت به اندازه‌ی دشمنان شناخته‌شده‌اش، توان تخریب وجهه‌ی این نظام و آن رهبری را ندارد. و البته در برابر این‌ها همیشه سکوت رضایت‌آمیزی داریم اما در برابر دو دانشجوی جوان و بی‌نوا داغ و درفش دستگاه امنیتی و قضایی بالای سر مردم است. این‌ها به زبان سیاسی و فنی‌تر معنی‌اش یک چیز بیشتر نیست: شکاف عمیق میان مردم و حاکمیت. حاکمیت سیاسی هم کمتر کوشش کرده است برای کم کردن این شکاف. گویی دستاوردهای منطقه‌ای و مقاومت‌اش برای واندادن به قلدری آمریکا – به خصوص در دوره‌ی ترامپ – نظام را دچار نخوتی کرده است که فکر می‌کند حتی با مردم خودش چنان رفتار باید بکند که با جاسوس اسراییلی و آمریکایی. و این چیزی نیست جز سوء ظن بیمارگونه و مفرط. در حاشیه همیشه باید پرسید که در میان دستگاه‌های امنیتی جمهوری اسلامی دقیقاً‌ چه وقتی به این پختگی و حرفه‌ای‌گری می‌رسیم که بیاموزند به معنی دقیق و درست کلمه جاسوس واقعی را بگیرند و مشغول جعل جاسوسی برای رتق و فتق اختلافات سیاسی‌شان نباشند.

برمی‌گردم به اصل سخن‌ام. وقتی می‌بینم که در هر سفر ظریف به خارج از کشور عده‌ای از اپوزیسیون کلاسیک جمهوری اسلامی با ظریف همان رفتاری را دارند که مثلاً باید با فلان بازجوی امنیتی نقاب‌دار نظام داشته باشند (یا بگویید بی‌نقاب‌اش مثل طائب) حیرت می‌کنم. این حیرت‌ام وقتی بیشتر می‌شود که می‌بینم حتی طایفه‌ی پلیدی مثل مجاهدین خلق هم تابلو به دست یکی مثل ظریف را تروریست می‌خوانند. باور بفرمایید با همین تعابیر. مجاهدین خلق، ظریف را تروریست می‌خوانند. این از طنزهای حیرت‌آور و عبرت‌آموز روزگار است که تقریباً اکثر قریب به اتفاق دشمنان سرسخت ظریف کسانی هستند که هیچ کارنامه‌ی روشن و قابل دفاعی در هیچ عرصه‌ای ندارند. نه در گفتار نه در رفتار هیچ فرزانگی و خردمندی در سیمای‌شان دیده نمی‌شود. هر چه در وجنات‌شان می‌بینی تندی است و خشونت و غیظ و غضب و این مباد آن باد. وقتی داشتم آخرین نسخه‌های این یادداشت را مرتب می‌کردم با این مضمون که مقامات ارشد اسراییلی از احتمال سر گرفتن دوباره‌ی مذاکره‌ی میان ایران و آمریکا سخت نگران‌اند. منطق‌شان هم دقیقاً این است: هدف تمام کارهایی که در تمام این سال‌ها کرده‌ایم همین بوده که فشار حداکثری روی ایران باشد برای به زانو در آوردن‌اش و حالا شما می‌خواهید کنار بیایید و توافق کنید و کوتاه بیایید؟ اسراییل هیچ چیزی جز خصومت حداکثری میان ایران و هر که در عالم – و به طور خاص آمریکا – نمی‌خواهد. باقی قصه نمایش است و رتوریک. لفاظی محض است. این دیگر حکایت فاشی است که اسراییل در هیچ جای دنیا نگران آزادی، عدالت، حقوق بشر یا حاکمیت قانون نبوده و نیست. شرح‌اش برای جای دیگری است ولی همین موضع بنیادین اسراییل به خوبی نشان می‌دهد که چرا و چگونه امثال اسراییل ظریف را تهدیدی عظیم برای خودشان می‌دانند. ظریف تمام آن رشته‌ها را هر بار که به جایی می‌رود پنبه می‌کند. نه به دلیل این‌که نماینده‌ی ایران است بلکه به این دلیل ساده و روشن که در عین این‌که نماینده‌ی جمهوری اسلامی است، آدم کاربلد، حرفه‌‌ای و متخصصی است که کارش را به بهترین نحو می‌داند. و این یکی از مهم‌ترین دستاوردهای جمهوری اسلامی در این چهل سال است. خوب متوجه سنگینی حرفم هستم. جمهوری اسلامی در این چهار دهه‌ی گذشته کمتر توانسته چهره‌ای در قد و قامتی جهانی بیرون بدهد. ظریف در زمره‌ی همین نوادر است که دوست و دشمن باید قدرش را بدانند. بیرون رفتن کسی مثل ظریف از این میدان مساوی است با وارد شدن آدم‌هایی خالی از هر ظرافت و خردمندی و ادراکی که زیان‌اش اول به خودشان و بعد به بقیه می‌رسد. این دفاعی است عریان و بی‌محابا از فرزانگی. دفاعی است از جواد ظریف اما در حقیقت چیزی نیست جز دفاع از انسان و آبرو و عزت انسان. انتخاب رقبا و مخالفان سرسخت ظریف چیزی نیست جز نفی اعتبار عقلانی خودمان.

راه نقد جمهوری اسلامی و مهار کردن خودکامگی‌های‌اش نفی جواد ظریف نیست. راه رسیدن به آینده‌ی بهتری برای ایران عبور کردن – به اعتبار مروا کراما – از کنار بی‌خردانی چون پمپئو و بن سلمان و نتانیاهو و بولتون است. تمام اهمیت ظریف هم در همین است که به شیواترین بیان به ما نشان می‌دهد راه آن‌ها بیراهه است و هر که سوار بر سفینه‌ی آن‌ها به دریای توفانی می‌زند، طعمه‌ی موج خواهد شد. پیش از این‌که بخواهید در صف ظریف بایستید، ابتدا برای خودتان شأن و کرامتی انسانی و عقلانی قایل شوید. آن وقت خواهید دید نقاط اشتراک شما با ظریف و امثال او بسیار بیشتر است از اختلافات‌تان.

۰

گنج روان

بیتی از غزل حافظ با مطلع «سالها پیروی مذهب رندان کردم» هست که به دو روایت ضبط شده: یکی: سایه‌ای بر دلم ریشم فکن ای گنج مراد | که من این خانه به سودای تو ویران کردم. دیگری هم به شکل: سایه‌ای بر دلم ریشم فکن ای گنج روان. هر دو روایت آن لطافت معنا را دارند ولی طبعاً دومی اشاره‌ای به آدمی دارد. مخاطب حافظ گنج مثل گنج زیر خاک و مدفون نیست. گنجی است که روان است و متعین و انسان‌وار. یعنی مخاطب گنج نیست. انسانی است که خود گنج است و گنج‌ها در تمنای اویند. این گنج روان عدیل همان سرو روان است. و گرنه گنج و سرو و این تعابیر استعاری هنری ندارند. دلالت‌های این‌ها و متعلق‌شان مهم است. اما این‌که شجریان به آواز خوانده و گفته گنج مراد هیچ از زیبایی و درخشش آواز نمی‌کاهد. این دو دقیقه را گوش کنید و لذت ببرید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

شهر آشنایی

این تعبیر «آشنایی» را میان سخنان اهل معرفت زیاد می‌توان یافت. قصه‌اش دراز است. برمی‌گردد – شاید – به قصه‌ی آفرینش و عهد و میثاق ازل. حرف‌های افلاطونیان هم لابلای این سخنان هست. که آدمی جایی زمانی رویی را دیده است در نهایت حسن و جمال. و به مرور زمان هر چه بیشتر آلوده‌ی این زمان و مکان و این چاه طبیعت می‌شود، آن جمال را از یاد می‌برد. صوفیان می‌گویند آینه‌ی ضمیر آدمی هر چه بیشتر صیقل بخورد، تجلی آن چهره در این آینه محتمل‌تر خواهد شد. عده‌ای هم می‌گویند قطعی می‌شود. این حرف صوفیان است. به خیال من اما این‌ها را آدمی آفریده و پرورده است و عجب آفریده‌ای و شگفتا پرورده‌ای که از ضمیر آدمی تراویده است. شما بگو: خلق آدم علی صورته الرحمن. اصلاً بگو: من عرف نفسه فقد عرف ربه. یا بگو به قول خواجه‌ی شیراز که: دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند | گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. و مرادم همان قسمت «دوش دیدم» بود و ضمیر فاعلی مستتر در عبارتی که حکایت از وجود کسی پیش از ملایک و آدم می‌کند. ماجرا را کوتاه کنم.

آن (یا این) جمال ازلی چیز شگفتی است. وقتی که یک بار دیدی و شناختی آن جمال را، دیگر سخت است به هر چیزی راضی شوی. نه که نمی‌شود. آدمی‌زاده بالاخره گرفتار قید زمان و مکان و هزار عیب و علت است و خیلی پیش می‌آید که فراموش می‌کند: ولقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی ولم نجد له عزما. این «عزم» در آدمی سست است. مفطور و جبلی هم هست انگار (حالا آن فطرت و جبلت هم خودش محل بحث است به هر حال). پرسش این است که آدمی خودش را به چه می‌فروشد؟ کجا فرود می‌آید؟ کجا سر خم می‌کند؟ وقتی راه به آن جمال ازلی ببری آیا دیده به هر جمالی می‌سپاری؟ ماجرای شهر آشنایی هم همین است که شاعر می‌گوید: آن کس که ز شهر آشنایی است | داند که متاع ما کجایی است. تمام قصه هم درونی است و در ضمیر آدمیان می‌گذرد. همه چیز «حس» است. از بویایی گرفته تا شنوایی و بینایی. چهر‌ه‌ای دیده‌ای به غایت جمال. سخنی شنیده‌ای حیرت‌آور. بویی استشمام کردی که هم‌چنان دماغ‌ات را مست می‌‌دارد. و نکته یکسره در همین زمان ماضی است. آدمی مدام از حال به گذشته چنگ می‌اندازد به سودای آینده. و این گذشته هم گذشته‌ی زمانی نیست. مثل آینده‌ای که آینده‌ی زمانی نیست. هر دو لازمان و لامکان اند.

این قصه‌ها را خواندم فقط برای همین. که آن آشنایی مهم است. همان که می‌گفت: تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی. آشنا که شدی انگار راهی به آن سوی پرده یافته‌ای. این سال‌ها چندان هم مطمئن نیستم که این آشنایی اکتسابی است یا دادنی. به کوشش است یا به کشش، چون کشش بالاخره مفروض می‌گیرد آن سوی این طناب کسی یا چیزی هست و اگر – به فرض – هر دو سوی طناب خودمان باشیم، آن وقت قصه سخت می‌شود: چه کسی دارد چه کسی را می‌کشد؟ این‌ها که به این زبان ساده دارم می‌نویسم سابقه‌ی هزاران ساله دارد میان صوفیان و عارفان ما و میان بعضی از فیلسوفان ما. آن‌ها که کمی عریان‌تر درباره‌ی این مسایل حرف زده بودند برچسب دهری بودن خوردند. عده‌‌ای هم بسته به این‌که منافع سیاسی و اقتصادی کدام گروه با حرف‌های‌شان به خطر می‌افتاده، حتی جان‌شان را سر این حرف‌ها گذاشتند. اما برای ما عجالتاً مسأله سلوکی و معرفتی است. «آن آشنای ره که بود پرده‌دار کو»؟

آخر هم آن حرفی را که می‌خواستم بزنم نزدم. خدا را شکر!
داشتم از صبح این تصنیف را گوش می‌دادم. این چیزها از خیالم گذر کرد. شما هم گوش کنید شاید چیز دیگری به خیال شما رسید. عقل ناقص ما این‌ها را گفت. شما را نمی‌دانم!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بگرفته ما زنجیر او، بگرفته او دامان ما

یک دوره‌ای در دهه‌ی ۶۰ در اوج آن فضای اختناق و سرکوب و ویرانی، راه هر پیغام و خبری مسدود بود و همه جا گرد مرگ پاشیده شده بود، موسیقی ما به خیالم به نحو حیرت‌آوری روزنه‌ای شده بود برای نشان دادن جان‌سختی ملی و فرهنگی ما. وقتی می‌گویم روزنه‌ای شده بود معنای‌اش این نیست که یک طیف گسترده از انواع آفرینش‌های موسیقایی متنوع داشتیم. نه. فضا بسته بود به معنای دقیق کلمه. ولی در بطن همان فروبستگی همان کسانی که چیزی می‌آفریدند گویی به جان هستی راه برده بودند. شجریان را می‌گذارم کنار چون آستان‌اش چنان بلند است که نیازمند وصف و شرح ما نیست. در همان دوره خواننده‌ی جوانی رویید و بالید و درخشید که استوارترین کارهای‌هاش به نظرم کارهای همان دوره بود: حسام الدین سراج. و مرادم عمدتاً‌ همان کارهایی است که با محسن نفر کرد. یعنی شما یکی دو تا ساز داشتی و یک خواننده. ولی چیزی که می‌شنیدی انگار ارکستر عظیمی بود که رنج‌ها و غم‌های ملتی را فریاد می‌زد ولی امید هم می‌داد که این شب تیره همیشه چنین نخواهد ماند. القصه، روده‌درازی نکنم. مقدمه را نوشتم برای این‌که بگویم سراج با همان چند کاری که روی غزل‌های مولوی کرده بود چه آثار درخشانی آفرید. برویم سراغ شعر اما.

در آلبوم وصل مستان، روی غزل: ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا، بیتی هست که خارق‌العاده است و افشاگر البته. می‌گوید:
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما
خوب به تصویری که ساخته دقت کنید. درباره‌ی طرب حرف می‌زند. درباره‌ی خودش حرف نمی‌زند که من مثلاً شادم و طربناک. این طرب است که بندگی او را می‌‌کند. زنجیر طرب به دست اوست. و تازه طرب التماس‌اش را می‌کند. شادی غلام است. او نیست که شادی را طلب می‌کند. طربناکی مشتاق اوست. گویی طرب به گوینده می‌گوید: تو بیا مرا دریاب! حیرت‌آور است واقعاً.

اما بیت بعدش ناگهان عمق آشفتگی را عریان می‌کند:

آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین
ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ
همه چیز بیت گویی حکایت از طرب دارد الا این قسمت: ای دیو غم! کنجی نشین! دقت دارید؟ غم هنوز دیوی می‌‌کند. غم هنوز هم پنجه به روی جان‌اش می‌کشد. درباره‌ی آدم عادی حرف نمی‌زنیم؛ آدم‌هایی مثل ماها که گرفتار هزار عارضه و بلا هستیم (و عمدتاً گرفتار انواع افسردگی‌های کلینیکی هستیم). درباره‌ی مولوی‌ای سخن می‌‌گوییم که طرب التماس‌اش را می‌‌کند. خیلی خوب متوجه است که این دیو غم هست، وجود دارد. وجودش را نمی‌شود منکر شد. فقط می‌شود و باید رام‌اش کرد. همان‌جور که طرب را به زنجیر می‌کنی، باید افساری هم به گردن دیو غم ببندی. و تا آدمی فوق غم و شادی ننشیند، همیشه سر اولین گردنه به چاله‌ی اندوه و فسردگی می‌افتد. و این فوق غم و شادی رفتن هم تجربه و سلوک می‌خواهد. هزار بار باید زمین بخوری تا بیاموزی چه کنی به این دو و چطور از دل این قبض و بسط‌ها رشد کنی و بیرون بیایی.

حالا این تصنیف را با این مقدمات گوش کنید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

از خلاف آمد عادت

معمولاً این کارها را نمی‌کنم اما همین تک‌بیت را با صدای شجریان گوش کنید. عرض دیگری ندارم.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

 

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل