۰

ارمغان منزل چهل و یکم

UoT-Manuscript

شاید اغراق نباشد اگر بگویم کمابیش بيست سال است که درگیر «مجلس مکتوب» شهرستانی‌ام. بیش از يک سال پیش، کار تصحیح تازه‌ای از متن فارسی رساله‌ی شهرستانی (صاحب ملل و نحل) و ترجمه‌ی انگلیسی منقحی از آن را آغاز کردم. دو هفته پیش اولین نسخه‌ی پیش‌نویس کار تمام شد. امروز، راضی شدم که ديگر در مقدمه‌ی انگليسی و ترجمه‌ی متن فارسی تصرفی نکنم. ماه‌های اخیر شاید پرفشارترین و سنگين‌ترين ماه‌های کاری اين سال بود. يکی دو هفته‌ی اخير وسواس پاکيزه کردن کار و صيقل دادن آن فشار را مضاعف می‌‌کرد. امروز نسخه‌ی کاری را تحويل دادم تا آرام‌آرام به دست نشر سپرده شود.

مختصر توضیحی بدهم که اين کتاب تازه چی‌ست و اهميت‌اش از چه روست. استاد جلالی نائينی پيش از اين سه بار اين متن را چاپ کرده بود. چاپ نخست آن در سال ۱۳۲۱ شمسی منتشر شد و چاپ بعدی آن بر اساس همان تصحيح به ضميمه‌ی ترجمه‌ی افضل الدين صدر ترکه اصفهانی از ملل و نحل شهرستانی به شکلی خالی از نقطه‌گذاری‌ها و علايم مخل چاپ نخست در سال ۱۳۳۵ منتشر شد. این تصحيح بر اساس نسخه‌ی واحده‌ای بود که ايشان در کتابخانه‌ی مجلس شورای ملی یافته بود. چندين دهه طول کشيد تا در سال ۱۳۶۹ ايشان نسخه‌ی ديگری از استانبول يافت و تصحيح پاکيزه‌تری از مجلس خوارزم منتشر کرد (ذيل عنوان «دو مکتوب»). هر دو چاپ جلالی نائینی مشکلاتی داشت هر چند به هر حال متن قابل خواندن و در دسترس بود. در چاپ حاضر من از دو نسخه‌ی ديگر – يکی در کتابخانه‌ی مجلس و ديگری از کتابخانه‌ی آيت‌الله مرعشی در قم – استفاده کرده‌ام که نسخه‌ی اخير اقدم نسخ است مورخ ۶۸۵ قمری که گويا به خط قطب‌الدین شیرازی است. مهم‌ترین تفاوت چاپ حاضر تغییر در علامت‌گذاری و صورت‌بندی جملات و بندهای مجلس خوارزم است. اين تفاوت‌ها به طور مشخص در ترجمه‌ی انگليسی رساله آشکار است. استاد جلالی نائینی در پاره‌ای از موارد عبارات را به شکلی ضبط کرده بودند که خواننده برای فهم مقصود شهرستانی دچار سردرگمی می‌شد. کليد فهم بندها و عبارات مختلف مجلس خوارزم درک منظومه‌ی فکری و عقيدتی شهرستانی در چارچوب کلان‌تر حوادث فرهنگی، سياسی و اعتقادی زمان اوست. مجلس خوارزم شهرستانی و تفسير مفاتيح الاسرار و مصابیح الابرار او – که در سال‌های آخر عمر او نوشته شده‌اند – از حيث آشکار کردن خط سیر فکری و عقیدتی شهرستانی بی‌پرده و صريح‌اند. دانشوران معاصر و نويسندگان سده‌های ميانه همگی ميان اين‌که شهرستانی متکلم اشعری مسلک‌سنی (با رويکرد فقهی شافعی) است يا داعی شيعی اسماعيلی نزاری نوسان داشته‌اند (مضاف بر پاره‌ای از آراء شاذ). اکنون می‌توان کمابيش با قاطعيت گفت که شهرستانی جايگاهی ممتاز در سلسله‌ی دعوت اسماعیلیان نزاری داشته است و دست‌ کم یکی از دلايلی که باعث سردرگمی متقدمان و امروزيان می‌شده، التزام او به تقيه بوده که شيوه‌ی مرسوم شيعيان و به ويژه اسماعيلیان بوده است. باری این‌ها را در تعليقات و حواشی کتاب به تفصيل آورده‌ام و جای بحث بیشتر آن در اين‌جا نيست. شيوه‌ی بررسی هويت اعتقادی شهرستانی تکيه بر اين دو اثر خاص و مقايسه‌ی مضامين آن با سلسله‌ی آثار اسماعيليان نزاری در دوره‌ی الموت بوده است. شرح مبسوط اين‌ها را هنگام چاپ کتاب می‌توان خواند.

مهم‌ترين پرسشی که باعث تصحيح و ترجمه‌ی اين اثر شد، کوشش برای بازسازی، فهم دقيق‌تر و واشکافی اعلام قيامت در ميان نزاريان الموت در رمضان ۵۵۹ قمری بود. يافتن سرنخ‌هایی برای بررسی تبار اين انديشه و سرچشمه‌های بسط و ترويج آن بدون مطالعه‌ی آثار شهرستانی کاری است دشوار و غامض. کلید فهم دعوت قيامت در میان اسماعيليان نزاری مجلس خوارزم شهرستانی و تفسیر قرآن اوست که ديگر اکنون می‌توان آن‌ها را دو اثر اعتقادی اسماعیلی به شمار آورد. در آن زمان پرسش و مسأله‌ی اصلی من هويت دينی و اعتقادی شهرستانی نبود. هويت اعتقادی او تنها فرع قصه می‌توانست باشد. اکنون – به رغم مقاومتی که سال‌ها در برابر طرح فرضيه‌ی اسماعيلی بودن او داشتم – تردیدی در اسماعیلی بودن او ندارم.

چاپ نهايی کتاب چندين ماه به طول خواهد انجاميد اما اصل و بدنه‌ی کار پايان يافته و چيز زیادی به آن افزوده نخواهد شد مگر حواشی جانبی. دو سال پيش در چنين روزی نخستين کتابم واپسین مراحل اتمام‌اش را طی کرد. اکنون نوبت کتاب دوم است. «تا چه بازی رخ نمايد بيدقی خواهيم راند…»!

۰

بولتن‌نويسی در لباس پژوهش، دانش‌وری و روزنامه‌نگاری

يادداشت زیر تقريباً پنج سال پیش ابتدا در روزآنلاين و سپس در جرس منتشر شد. گمان می‌کنم بازنشرش این روزها پر بی‌جا نباشد.
اين يادداشت درباره‌ی «آداب» و «اخلاق» کار علمی است و مخاطبانی مستقيم و غيرمستقيم دارد؛ اما در حقیقت، خطاب اين متن به مخاطبان مستقيم‌اش نيست چون بعضی از آن‌ها سال‌هاست ثابت کرده‌اند که چالش نظری و فکری با آنان مصداق آب در هاون کوفتن و بادپيمايی است (۱)؛ بلکه غرض اصلی نگارش اين مختصر مخاطبان غيرمستقيم اين نوشته هستند. نويسنده دواعی و سوائقی جز بحث‌های داغ و رايج روز دارد و به لايه‌ای عميق‌تر يا سطح و افقی بالاتر از قصه نگاه می‌کند تا اين‌که بخواهد ماجرا را به مسأله‌های روز فروبکاهد. واقعيت اين است که جوان‌ترهای اهل مطالعه يا حاضر در شبکه‌های اجتماعی واقعی و مجازی، در فضای به شدت سياسی شده‌ی پس از انتخابات در ايران، هر حرف و سخن منتقدانه‌ای را نسبت به اسلامِ از ريخت‌افتاده‌ی پس از انتخابات به سادگی و بدون سخت‌گيری و سنجش می‌پذیرند. اين ساده‌انگاری هزينه‌هايی سنگين دارد. عدم توجه به ظرافت‌های بحث، مزاج و مذاق ما را دگرگون می‌کند. سهل‌انگاری‌هايی از اين دست باعث می‌شود که تفاوت ميان کار علمی و غيرعلمی را ديگر تشخيص ندهيم و فرقی ميان ژورناليسم و هوچی‌گری نگذاريم. از آن بدتر، ديگر حساسيت‌مان را نسبت به اخلاق هم از دست خواهيم داد. نتيجه اين می‌شود که چرخه‌ی بازتوليد کيهان و صدا و سيما تکميل می‌شود و ديگر فرقی نمی‌کند که چه کسی قدرت حاکم و مسلط سياسی باشد. اتفاق هشداردهنده اين است که بازتوليد اين چرخه به شدت سرعت گرفته است و بعضی از چهره‌های شاخص منتقد وقتی دست به قلم می‌برند، همان راهی را می‌روند که کيهان و بولتن‌نويسان سپاه و وزارت اطلاعات می‌روند.
مغز مسأله اين است: اين روزها مقالاتی در لباس نقد علمی و دانش‌وری و پژوهش‌گری نوشته می‌شود که به خاطر ظاهر علمی‌اش ممکن است خاطر ساده‌دلان را پی کند و باعث شود تفاوت «نقد» و «هجو» را ديگر نتوان تشخيص داد. در نتيجه،‌ برای اين‌که معياری مشخص و عينی به دست بدهيم از اين‌که چگونه می‌توان در اين بازار پرغبار و غوغا، راهی را يافت و ملاک و مناطی قابل اعتماد پيدا کرد، به دو شاخصه‌ی مهم و ويژگی اصلی کار علمی اشاره می‌کنم. اما، هم‌چنان متذکر بايد شد که اين‌ها تنها جنبه‌هايی از کار روش‌مند علمی و اخلاق علمی هستند و بيانی تفصيلی از چيستی روش علمی و اخلاق علمی نيستند، بلکه صرفاً مراد برجسته کردن مواردی است که می‌توان در هر فعاليت علمی بر آن‌ها تأکيد بيشتری ورزيد.
هر کار علمی و پژوهشی دو مشخصه‌ی مهم دارد که ناظر بر «آداب» و «اخلاق» پژوهش است: ۱. روش علمی نگارنده؛ و ۲. منش علمی او.
۱. روش علمی: اين از اصول ابتدایی و اوليه‌ی هر پژوهشی است که محقق وقتی به متنی ارجاع می‌دهد، ارجاعات‌اش دقيق و درست باشد؛ پس و پيش عبارتی را حذف نکند. متن را از بستر اصلی و تاريخی‌اش خارج نکند. فيش‌برداری موفق مستلزم اين است که مرور ادبيات موفقی هم داشته باشد و محقق بداند که ادبيات واجد چه مشکلات درونی است و چه تناقضاتی در آن ديده می‌شود. و از همه مهم‌تر، برای پژوهش يا نقد يک اثر يا شخص، بايد ديد که او چه سؤالاتی را هدف گرفته است و چه سؤالاتی هدف او نيست. پرهيز از ارجاعات زمان‌پريشانه، از اصول و مبانی کار روش‌مند علمی است. درست در نقطه‌ی مقابل کار روش‌مند علمی، با نوع خاصی از نوشته مواجه‌ايم که نام دقیق و درست‌اش «بولتن‌نويسی» است. اين شيوه، سنت چپِ استالينيستی بود که بعد از انقلاب هم در ايران ريشه دوانيد و هم‌چنان ادامه دارد.مشخصه‌ی اين شيوه‌ی مقاله‌نويسی بولتن‌پردازانه اين است که پس و پيش عبارات را حذف می‌کند. گزاره‌های مشخصی را از متن بيرون می‌کشد و آن‌ها را دست‌مايه‌ی تمسخر يا تخريب و پرونده‌سازی عليه متن يا شخص می‌کند. از متن، لوازمی بر خلاف مصرحات متن – در همان متن يا بندهای سابق و لاحق‌اش – بيرون می‌کشد و آن ها را به نويسنده و متن نسبت می‌دهد.
يکی از مشخصه‌های مهم کار روش‌مند علمی اين است که گفتار متدولوژيک و معرفت‌شناختی خاصی بر آن حاکم است. درست در نقطه‌ی مقابل، روش بولتن‌نويسانه، ملتزم و متعهد به هيچ گفتار متدولوژيک و مشخصی نيست: يک‌ روز دست به دامان نقدهای پوزيتيويستی می‌شود؛ روز ديگر روش‌های تاریخی را بر‌می‌گيرد. يک روز سراغ نقدهای هرمنوتيکی می‌رود و روز ديگر تابع مکتب فرانکفورت و پيرو رورتی می‌شود. اين خصلت از اين شاخه به آن شاخه پريدن و نداشتن چارچوب نظری منسجم و واحد در نقد، از خصلت‌های نويسندگان متون شبه آکادميک است. نکته‌ی مهم دیگری که در همه‌ی این رویکردهای متدولوژیک، به رغمِ اختلافات به ظاهر فراوان میان آن‌ها، کاملاً مشترک است آن است که همگی پیرو رویه‌های «تأييدگرایانه» و «موجه‌سازانه» اند. و حتی زمانی که خلاف آن را «اظهار» می‌کنند، در عمل به همان شیوه‌ی مألوف تکیه بر بیّنه برای «جا انداختن» یا «به کرسی نشاندن» مدعيات خود استفاده می‌کنند. نکته‌ای که بدان اشاره شد عارضه‌ای رایج در اکثر قریب به اتفاق متون جدلی و متأسفانه حتی بسیاری از متون پژوهشی است. مشکل ناشی از یک بدفهمی معرفت‌شناسانه‌ی اساسی و ریشه‌ای است. بسیاری از نویسندگان و نیز کثیری از خوانندگان چنین می‌پندارند که با انباشت شواهدِ مؤيِّد، بر قوّت یک مدعا افزوده می‌شود. این برداشت کاملاً نادرست است. آن‌چه از رهگذر انباشتِ شواهدِ مؤیِّد حاصل می‌شود، «اطمینان روانی و قلبی» بیشتر است، نه بالاتر رفتنِ ترازِ معرفتی مدعا. بیّنه‌ی مؤیِّد چیزی بیش از تکرار مدعای نخست عرضه نمی‌کند.
یکی ديگر از نکات مهم آثار آکادميک، وجود ارجاعات مرتبط و پيوسته با متن است. کثرت ارجاعات در يک متن، لزوماً نشانه‌ی علمی بودن و دانشورانه بودن آن متن نيست. وقتی کسی به سلسله‌ای از متون و منابع ارجاع می‌دهد، معنای‌اش اين است که همه‌ی آن متون را به دقت خوانده است يا دست‌کم مضامين منسجم و يک‌دست و مرتبط با مدعای خود را به آن متون ارجاع داده است نه اين‌که جمله‌ای را بدون اعتنا به پس و پيش آن از متنی خارج کرده باشد و آن را در راستای مدعای خود به کار گرفته باشد. وقتی نويسنده‌ای به خيل عظيمی از منابعی به زبان‌های مختلف ارجاع می‌هد و همان نويسنده تسلط لازم را بر هيچ کدام از آن زبان‌ها ندارد، در واقع دارد به زبان بی‌زبانی به ما می‌گويد که ارجاعات را از جای ديگری «ربوده» است – و اين نکته را بيشتر می‌توان در ذيل «منش» و «اخلاق» کار علمی توضيح داد. مشخصاً، اگر در يک متن فارسی، حتی تمام ارجاعات فقط به متون فارسی باشد، باز هم بايد پرسيد که آيا مدعای متن بر اساس پرسش مشخصی و به طرز متعادل و متوازنی سير تاريخی شکل‌گيری يک متن را در نظر داشته است يا نه؟ آيا مرتکب خطای زمان‌پريشی نشده است؟ آيا تماميت متن را ديده است و مثلاً به يک کلمه يا يک جمله «گير» نداده است؟ اين‌ها نکات اوليه و ابتدايی نزديک شدن به متن است.
۲. منش علمی: مهم‌ترين رکن رعايت منش و اخلاق علمی در کار پژوهش، ملتزم بودن به اخلاق نقد است. بخش مهمی از پرداختن به کار علمی اين است که نويسنده تبار فکر خود را آشکار کند يا دست‌کم عامدانه پيشينه‌ی فکری خود را نپوشاند. هيچ منتقدی نمی‌تواند در لباس التزام به سنت فکری مارکسيستی مدافع و مروج سنتی ليبراليستی باشد. اتخاذ چنين شيوه‌ای در فضای آکادميک در همان ابتدا باعث سقوط محقق می‌شود. وقتی نويسنده‌ای تبار فکرش را نه تنها بيان نمی‌کند بلکه عالماً و عامداً فضا را مکدر می‌کند تا آن تبار فهميده نشود، نشانه‌ی روشنی است از عدم صداقت و پای‌بند نبودن به اخلاق علمی.
پديده‌ی نوظهوری که اين روزها دامن انديشه را در ميان فارسی‌زبانان گرفته است همين است که نويسنده يا منتقد به ظاهر از موضع علمی و پژوهشی حرکت می‌کند اما گاهی در عمل، در همين کسوت و لباس اهل علم، راه توجیه را برای سياست‌‌های مداخله‌جویانه‌یآمریکا هموار می‌کند. از اين نمونه‌ها اين روزها کم نيست که وقتی،‌ مثلاً، قرار است درباره‌ی اسلام، خشونت و بنيادگرایی سخنی گفته شود، با بی‌دقتی و سهل‌انگاری اسلامِ متأخر معاصر در اروپا و غرب را مترادف و مساوی بنيادگرايی بگيريم و برای گرفتن نتيجه‌ی ايدئولوژيک مطلوب خود، يکسره چشم را بر آمار، ارقام، اعداد و تمام تکثر و تنوع عظيم کل جامعه‌ی جهانی مسلمانان ببنديم. اين اتفاقی است که تنها با پنهان شدن پشتِ نقاب تحقيق و پژوهش رخ می‌دهد و سخنانی از دل آن بيرون می‌آيد که حتی از اورينتاليست‌ترين نويسند‌گان غربی، مثل برنارد لوييس، هم شنیده نمی‌شود. دليل ماجرا ساده است: برنارد لوييس شهرت و آبرويی آکادميک دارد و اين اعتبار باعث می‌شود که حتی هنگام ابراز آراء شاذ، نويسنده تن به هر آشفتگی و پريشانی گفتار و انديشه ندهد. اين آفتِ تازه‌ سر از اين‌جا در می‌آورد که چون نويسنده يا منتقد نمی‌تواند با شجاعت و صراحت، تبار و مضمون سیاسی سخن و انديشه‌ی خود را آشکار کند، پشت نام محققان، پژوهش‌گران و متفکران خوش‌نام و آبرومندی که حاصل عمرشان کوشش و خونِ دل خوردن برای کار سخت‌گیرانه‌ی علمی است – و در اغلب موارد نه اهل سياست‌اند و نه استراتژيست سياسی – پناه می‌گيرد و سخنِ خود را در دفاع از مداخله‌ی غرب در خاورمیانه بر زبان آن‌ها می‌نهد و در واقع با گم کردن تبار فکری خود، چهره‌ی آن نام‌آوران را مشوّه می‌کند و تماميتِ انديشه‌ی آنان را به قربانگاه ايدئولوژی‌ای می‌برد که حرفِ اول‌اش را نه بسط آزادی و دموکراسی که منطق بازار می‌زند.
تبار يک اثر را البته نبايد با مضمون، بن‌مايه يا محتوای درونی آن خلط کرد. دومی به‌کلی مستقل از اولی قابل‌ ارزيابی است. مشکل جایی پيش می‌آيد که نويسنده‌ای با توسل به شيوه‌های استعجالی، امکان نقد محتوا، مضمون و بن‌مايه‌ی سخن خود را از بین ببرد و چنان القاء کند که سخن‌اش آن اندازه متين و استوار است که نمی‌توان در آن هيچ خدشه کرد. يکی از اين شيوه‌ها، تغيير موضع نظری، تبديل معنا و تفسیر متن است که راه را بر مغالطه‌ی تبارشناسی هموار می‌کند. مثلاً، در مثال بالا، نويسنده‌ای ممکن است به ديدگاه‌های مارکسيستی تعلق خاطر داشته باشد اما از استدلال‌های ليبراليستی برای بيان ديدگاه‌اش بهره بگيرد. اما هم‌او، زمانی که با انتقاد نسبت به اين مواضع رو به رو می‌شود، با چرخشی تمام‌عيار ممکن است ادعا کند که سخن‌اش «بد فهميده شده است» و غرض او ارايه‌ی تفسيری ليبراليستی از متن نبوده است. اخلاق پژوهش‌گری علمی اقتضا می‌کند که نويسنده، به هر گرايش فکری که تعلق داشته باشد، از پيش مشخص کند که تحت چه شرايطی حاضر است دست از ادعا خود بر دارد. به عبارت دقیق‌تر، آشکار کردن تبار يک نظر يا اثر، از این رو اهميت مضاعفی نيز پیدا می‌کند که آن را در دايره‌ی نقد‌پذيری می‌نشاند و درپيچيدن با آن را ممتنع نمی‌کند.
هنگام نقد، يکی از اساسی‌ترين مسايلی که به همه‌ی دانش‌پژوهان در همان ابتدا تذکر داده می‌شود، پرهيز از «سرقت علمی/ادبی» است. کمترين نشانی از ارتکاب سرقت علمی می‌تواند برای هميشه آدمی را از صحنه‌ی کار آکادميک و حتی سياسی دور کند. نمونه‌ی پرجنجال و برجسته‌اش، ماجرای سرقت ادبی وزير دفاع آلمان بود که به اين خاطر ناگزير به استعفا شد (اين‌جا).
گاهی اوقات ممکن است کسی متنی را که به آن نقد دارد، پيش از انتشار به دست بياورد – و از اين نمونه‌ها کم رخ نداده است – و پيش از انتشار متن، پيش‌دستی کند و به نقد همان متن بپردازد. اين از نمونه‌های آشکار و صريح عدول از اخلاق علمی است. بدتر از آن، ممکن است همين نقد، به نحوی کاملاً ساده‌انگارانه و به سستی نوشته شود بدون اين‌که کمترین ارجاعی به مضامین و محتوای مطلب محل نقد بشود يا اشاره‌ای به نام نويسنده و خود مطلب بشود. اين کار، چيزی نيست جز راهزنی و تخطی صريح از آداب علمی. هر متنی، از طريق گفت‌وگو شکل می‌گيرد و فربه‌تر می‌شود. اگر قرار باشد محققی عجولانه به متنی که هم‌چنان در مسير شکل‌گيری است ارجاع بدهد و خام‌دستانه و شتاب‌کارانه به نقد آن متن بپردازد، اولين و کمترين خطايی که مرتکب شده است عبور از اخلاق علمی و شکستن حريم اعتماد است.نقد پيش‌دستانه و پيش از انتشار مطلبی که محل نقد است، از مصاديق بارز شکستن اخلاق علمی است(۲). نقد يک اثر يا يک انديشه اگر به قصد آشکار کردن نقص‌ها و تناقضات برداشت‌های نويسنده يا پژوهش‌گری صورت بگيرد – و محور و مبنای آن، تخريب شخصيت نويسنده و محقق يا ويران کردنِ پيش هنگام يک نظريه نزد مخاطبان نباشد – امر مغتنم و ارزش‌مندی است. اما لغزش اخلاقی جایی رخ می‌دهد که منتقد آگاهانه خواننده را از اعتنا به مضمون و محتوای سخنی دور کند يا او را نسبت به نظريه‌ای که در حال شکل‌گيری است دل‌سرد و حتی بدبین کند. اين شيوه، عین کمر بستن به نابودی انديشه است.
گمان می‌کنم در فضای امروز که بولتن‌نويسی با شتاب با نقدهای منسجم علمی و روش‌مندی که آداب و اخلاق کار علمی بخش ضروری‌شان است، رقابت می‌کند، دو شاخصه‌ای که در بالا به اختصار به آن‌ها اشاره کردم، ملاک‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را برای سنجش هر متنی – فارغ از اين‌که نويسنده چه کسی باشد يا درباره‌ی چه نوشته باشد – اعمال کرد.
وقتی آداب و اخلاق علمی رعايت نشود، گاهی پرنويسی و بسيارگويی اولين آفت کار آدمی می‌شود که هم مانع عمق و دقت می‌شود و هم مانع مطالعه‌ی وسيع و گسترده. نتيجه اين می‌شود که آدمی وقتی نداشته باشد که نقدهايی را که ديگران بر او می‌نويسند به دقت بخواند و در نوشته‌های بعدی‌اش آن‌ها را جدی بگيرد. متونی که به اين شکل توليد می‌شوند، نه می‌توانند چيزی بياموزانند و نه از ديگران چيزی خواهند آموخت. تنها خاصيت چنين نوشته‌هايی موج‌آفرينی است و پرت کردن حواس مخاطب.
اما نکته‌ی واپسين اين است: هرگز نمی‌توان از کسی که یا اساساً تربيت آکادميک نداشته است یا تربیت آکادمیک موفقی نداشته است، انتظار داشت که متنی علمی بنويسد. اما اگر کسی نخواهد متنی علمی و آکادميک بنويسد، ناگزير و مجبور نيست متن‌اش فاقد اخلاق و آداب باشد. می‌توان متونی ژورناليستی نوشت و حتی مطالب عامه‌پسند علمی نوشت. می‌توان اين متن‌ها را هم نوشت اما ادعاهای بزرگ نکرد و متواضعانه با مسأله برخورد کرد. برای اين‌که کسی چنين نويسنده‌ای بشود هم آدابی و تعليماتی لازم است. اين کارها هم آداب و روش دارد. همه کس لازم نيست متن آکادميک بنويسند ولی وقتی کسی با متنی علمی مواجه می‌شود، پاسخ‌اش متنی علمی است نه ژورناليستی. حتی ژورناليسم هم قواعد و آداب خودش را دارد؛ ژورناليسم معتبر داريم و ژورناليسم مفتضح. چه اصراری است که ژورناليسم سطحی و ضعيف را در قالب متون آکادميک جا بزنيم.
وقتی در متنی که ادعای علمی بودن دارد و در لباس دانش و پژوهش خود را عرضه می‌کند، اين دو رکن مهم غايب باشند، قصه همان قصه‌ی شتر مثنوی است:
آن یکی پرسید اشتر را که: «هی
از کجا می‌آیی ای اقبال‌پی؟»
گفت: «از حمام گرم کوی تو»
گفت: «خود پیداست از زانوی تو»!
پانوشت‌ها:
(۱) يکی از نمونه‌های مشخص اين مخاطبان اکبر گنجی است. سعيد حنايی کاشانی در سلسله مقالاتی در سال ۱۳۸۶ (درست چهار سال پيش) نقد جانانه و موشکافانه‌ای بر يادداشت‌های گنجی درباره‌ی علی شريعتی نوشت اما بعد از چهار سال، باز هم نویسنده با بی‌مبالاتی، متنی با مضامين مشابه و همان آشفتگی و از هم‌گسيختگی (بنگرید به: «اسلام منهای آخوند» شريعتی)، که منطق و مضمون‌اش قبلاً به شدت نقد شده بود، توليد و منتشر کرده است. متن کل نقدهای سعيد حنايی کاشانی را در وب‌سايت فل‌سفه، اين‌جا ببينيد. لينک اصل مطالب در انتهای فايل آمده است.
(۲) مصداق بارز اين نوع بی‌اخلاقی‌های علمی را می‌توان در اين نوشته‌ی اکبر گنجی ديد (دينداری بزدلانه). اين مقاله، در پاسخ به مقاله‌ی «اخلاق روشنفکری دينی» نوشته شده است که پس از انتشار نقد گنجی بر آن منتشر شده است؛ اما آقای گنجی اين متن را در نقد مقاله‌ای منتشر کرده است که در آن زمان هنوز منتشر نشده بود (نگاه کنيد به تاريخ انتشار دو متن). مقايسه‌ی دو متن به خوبی می‌تواند نشان بدهد که چگونه نقل‌قول‌های مستقيم و مضمونی از نوشته‌ای هنوز منتشر نشده می‌تواند انسجام و اعتبار اخلاقی يک منتقد را يکسره زیر سؤال ببرد.
۰

عندليب تو از هر طرف هزارانند

Shajarian-Hashtgerd-1394

نه این آواز، نه اين غزل، نه خواننده‌اش حاجتی به وصف و بیان ندارند. مستغنی از هر شرح و تفصیل است آن‌چه می‌شنويد…

تو دستگير شو ای خضر پی‌خجسته…

مرو به صومعه کآنجا سیاه‌کارانند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

آن مواعيد که کردی مرواد از يادت

در آن آیات واپسين مناجات‌گونه و دلنشين سوره‌ی آل عمران آيه‌ای هست از زبان مؤمنان که می‌گويد: «رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَىٰ رُسُلِكَ وَلَا تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لَا تُخْلِفُ الْمِيعَادَ». این تقاضا و تمنای وفای به عهد و يادآوری به محبوب که خلاف عهد مکن حکایتی است. آيه‌ی بعد البته در پاسخ می‌گويد که من عمل هیچ عاملی را ضایع نمی‌کنم و باقی قصه معلوم است. ولی این تنها يک منزلت از منازل ایمان است. شايد بايد گفت منزلی ورای ایمان هم هست و آن منزل عشق است. منزل بی‌‌خويشی و بی‌آرزويی. اين همان است که سنايی به فراست دريافته بود که می‌گفت:
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست
يا رضای دوست باید يا هوای خويشتن
سوی آن حضرت نپويد هيچ کس با آرزو
با چنين گلرخ نخسبد هيچ کس با پیرهن
در اين منزل و با اين منزلت کسی نه به او يادآوری می‌کند و نه از او تمنايی دارد که چنین و چنان کن. این‌جا حاجتی نيست ديگر. اين‌جا اگر رسيدی همه بی‌آرزويی است و بس. اين‌جا آن پیراهنی که حجاب و حايل میان تو و آن گلرخ خواهد شد در ميانه نیست. اين دعا هم که به تعلیم اوست برای همين است که به جایی برسی که ديگر همين‌ها را نگويی و نخواهی. برای اين است که چنان سوخته باشی و تهی که بتوانی بگويی:
جام جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آن‌جا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن تست به يغما چه حاجت است
بهشت و دوزخی اگر باشد که از آن توست اختيار اين يا آن از چه روست؟ خانه‌ی خود را همی سوزی بسوز!
رمضان به پايان می‌رسد امروز. از این رمضان، اگر «من» را برداریم و بزداييم آن‌چه خواهد ماند همانا «رضا» خواهد بود و بس. اين زدودن من، اين بريدن از آرزو، اين پيراهن خويشتن به در کردن همگی مقصود و مراد از تمام آن رياضت است و بس. و گرنه در آن صيام و قيام و جوع و ظمأ فضيلتی نيست الا در همين که از اين خويشتن تهی شوی.
هر که در وی لقمه شد نور جلال
هر چه خواهد تا خورد او را حلال
چون که در معده شود پاک‌ات پلید
قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید
لقمه وقتی نور جلال می‌شود که آن آرزو را رها کرده باشی. رمضان و غير رمضان ندارد. شادا آن‌که رمضان و روزه‌داری حجاب‌اش نشده باشد! شادا پايان رمضان!
به ياد اين نیم‌نگاه رمضانی برای تهی شدن از من و رسيدن به رضا، این تصنيف اصفهان با صدای مرضيه را بشنويد:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. تصنیف شب عيد فطر با صدای ام کلثوم را هم‌چنان می‌توانيد در صفحات ويژه‌ی ملکوت بيابيد (+)

۰

نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست

ماه رمضان هم وسوسه‌ی نوشتن را زنده می‌کند هم هاتفی نهیب نانوشتن می‌زند. اگر قرار باشد اين همه بنای‌اش آباد کردن خويشتن باشد خاصيتی در این رمضان نیست. الآن هم که دو خط می‌نویسم به شوق صدای بهشتی شجریان است. آوازی را که در ابوعطا آغاز می‌شود با صادر و وارد اين مقام قسمت می‌کنم که به گمانم از جواهر آواز شجریان است. صدای زلال، ساز خوش‌نوا، نغمه‌ی داوودی شجریان جمع آمده با غزل خواجه‌ی شیراز تمام بهشت را يک‌جا به گوش آدمی می‌آورد. اين طرب اگر روزه و توبه می‌شکند بسا به از عبادت و طاعتی که عجب و نخوت بیاورد. دولت مطرب و می را بقا باد «که هیچ از خانقه نگشود»!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

ای دوای جمله علت‌های ما!

همان‌طور که مولوی عاشقی را جالينوس و دوای نخوت و ناموس می‌داند، گاهی اوقات نوشتن هم دوای علت‌های ماست. نوشتن خاصيت درمانگر دارد. گاهی بسیار نوشتن مضر است. نوشتن ناپخته و شتا‌ب‌زده زيان‌بار است. به ويژه در روزگار سيطره‌ی شبکه‌های اجتماعی و فضای حباب‌مانندی که ايجاد می‌کند. شکاف عمیقی که امروز آشکارا می‌توان میان فضای وبلاگ‌نويسی و قلمرو بلامنازع و بی‌رقیب شبکه‌های اجتماعی ديد اين نکته را بهتر نشان می‌دهد که چگونه نوشتن تيغ دولبه‌ای است که هم می‌توان درمانگر باشند و هم فريب‌دهنده. نوشتن اسباب غرور است و باعث درمان. نوسان ميان این دو هم معضل و دوراهی آدمی است. هميشه نمی‌توان بی‌وقفه نوشتن. هميشه نمی‌توان معنادار نوشت. متصل شدن به آن عدن – به قول مولوی – کار هر کسی نیست. اين زایندگی و خلاقيت زمان می‌برد و خالی شدن. برای پر شدن از آن دریا اول باید خالی شوی. می‌ترسم بيشتر اگر بنويسم سخن‌ام شبیه شطحیات صوفيانه شود و پرت و پلا بنويسم. آمدم دو خط بنويسم که يادم باشد نوشتن چقدر ضروری است ولی چه اندازه شرط و قید هم برای نوشتن خلاقانه و مفید لازم است.

۱

بر آستان جانان

Shajarian-Eternal-Voice

تمام روز نوروز غم غریبی میان جان‌ام را چنگ زد. روان‌ام مجروح بود. به زبان‌ام نمی‌گشت و نمی‌گردد که از او چيزی بنویسم که حتی کم‌ترین رنگ و نشانی از اندوه داشته باشد. او جان طرب است. آن مایه‌ خرمی که او به جهان ما آورده بی هيچ مجامله‌ای شايد قرن‌ها در فرهنگ ما نبوده است. پس آيا از او نوشتن توصيف است؟ مدح است؟ شکایت از گردش زمانه و کج‌رفتاری طبیعت و سرکشی تن است؟ مرثیه است؟ ابراز اندوه است؟ آرزوی سلامتی و تندرستی است؟ تکرار هزارباره‌ی مهابت فنای در بقا پيوسته‌ی آدمی است؟ همه هست و هيچ کدام نيست. آخر چه خاصیتی دارد از بدیهی‌ترین واقعيت زندگی و حیات بر کره‌ی زمین چيزی بنويسی. همه این را می‌دانند. هم عالم و هم عامی. نکته چيز ديگری است.

او جان بسی بسیاران را از حضيض به اوج کشيده است و می‌کشد و خواهد کشید. دقت دارید؟ این استمرار و حضور در گذشته و حال و آينده را؟ این توفیق کمی نیست. کم‌تر کسانی در اين تنگه‌ی عابرکش، اين گذرگاه تنگ، مجال و بخت اين را دارند که چنين اثری از خود به جا بگذارند. اين نه پيش‌گويی است نه خيال: این جاری شدن در گذشته و حال و آينده يعنی رفع حجاب زمان و مکان. یعنی خرق پرده‌ی جسم و جسد. يعنی عبوری از قیدهای بشری که شانه به شانه‌ی محال می‌زند. او اين کار را کرده است. هم به یاری بخت و هم به مدد همت و عزم خود. او که در خودی‌اش گويی خدایی جاری است، چه بسا بی آن‌که خواسته باشد. او نايی است نهاده بر لب‌های جاودانگی و ابديت.

از او حتی نام نمی‌توان بردن. نام‌اش چنان بلند و پيوسته است در آفرينندگی و زایندگی که از همه‌ی نام‌ها می‌گذرد و به معنای يگانه‌ی حسن می‌پيوندد بلکه پيوسته است. رنج تن در برابر اين عظمت بی‌کرانگی چی‌ست؟ رنج تن به ثانيه‌ای می‌آسايد. اين راز جاودانگی است که آدمی قرن‌ها حيران و سرآسيمه در پی‌اش دويده و اندک‌شماری بخت اين را داشته‌اند که سر از اين روزن بیرون کنند و آن افق روشن را تماشا کنند.

اما قصه‌ی او همه حکايت معنا و رازها نيست. حيات او، حيات طيبه‌ی او، سوی زمينی ديگری دارد که با زندگی هر روزه‌ی آدميانی آغشته و هم‌نواست که دهه‌ها و قرن‌ها رنج بيداد را بر خود هموار کرده‌اند و بارها بر آن شوريده‌اند. يکی از رازهای اتصال او به جاودانگی همين است که دانسته يا نادانسته با صدایی همراه شد که از حنجره‌ی خلق برآمد. او تنها صدای خس و خاشاک نبود. او صدای خدا بود: صدای آزادگی و سرفرازی انسان بود؛ و هست. می‌دانم که در چنین مقامی سخن از این و آن قطعه‌ی خاک این و آن دیار گفتن نقض غرض شايد باشد ولی در روزگاری که در دیار خراسان فرومایگان آن خاک برکشیده می‌شوند و بزرگوار خداوندان آن عنقاصفت گوشه‌نشين غربت و عزلت می‌شوند، همین‌که او از پهنه‌ی خاک خراسان درخشيده است، سرافکندگی خراسانی را به مايه‌ی مباهات بدل کرد. اين هنر اندکی نیست. اما این همه می‌گذرد. تمام این نايره‌ی بیداد فرو می‌میرد. آن‌چه می‌ماند صدای سخن عشق است در برابر حقارت بی‌خردی و بیداد. او شب و روز قدر خود را به نيکی دریافت و متصل شد به آن صدای خدايی.

او صدای صبر است و اميد. این است، استِ زمانی نیست. استی از جنس بود و هست و خواهد بود نيست. اين است، استِ وجودی است. صدای او صدای صبری است در برابر کفرِ بیداد و خودکامگی. این همان صدای «ربنا افرغ علینا صبرا»ست. همان صدای ثبات قدم است در برابر کفری که آزادگی و منزلت آدمی را به هيچ می‌گرفت و می‌گيرد.

از او و با او تا قیامت می‌توان نوشتن. بسیار نوشتن از او کم است و زیاد است. او با بسیار نمی‌زيد. در مقام زیستن جاودانه‌ی او، سخن بر قامت معنا تنگ می‌آيد. همین بس که گلبانگ سربلندی و آزادگی انسان از اين حنجره گوش شنوندگان شنوا را پر می‌‌کند. و جاودان می‌ماند. هنوز و همیشه با اين راهزن، صد کاروان توان زد. هنوز و هميشه از اين کمان، بر چشمان دشمنان تير می‌توان زد. اما در این مقام نه تیری می‌ماند و نه کمانی: این مقام دشمن را دوست می‌کند. دشمن هم در برابر او خواه‌ناخواه سر فرود می‌آورد. او، يک تن نيست. او يک اسم نيست. او، ماست. او همه‌ی ماست. او نغمه‌ی پيوستگی اين رود است. اين آوای اعجاز حيات است. از او اسم نباید بردن چون نمی‌توان اسم‌اش را در اين حروف تنگ به بند کشید.

جوان‌تر اگر بودم نام‌ها پی هم رديف می‌‌کردم از نشانه‌های او. اما حاصل کار می‌شد انشای تازه‌کاران و سخن‌پردازی نورسیدگان. او – اين اويی که از یک تن فراتر است و صدای قرن‌ها آزادی‌خواهی و غرور آدمی است – از اسم و حرف عبور کرده است. معنایی است متلاطم که قرن‌ها پس از آن‌که من و ما نباشيم، او هست؛ ما هستيم. همه با هم هستيم و خواهيم بود. اين صدای یار هزاران ساله‌ی ماست: صدایی که از یک سینه برآمده و سينه‌ها را صافی کرده است. صدایی و سینه‌ای که طور سینا را به فروتنی می‌کشاند. او صداست. او حقیقتی است که آن سوی تنگی‌های بشريت و کوتاهی‌های انسانی می‌ماند و قرن‌ها مانده است. قرن‌های آينده صدای او – صدای یگانه‌ی انسانی او – را تکرار نخواهد کرد اما معنای او هم‌چنان خواهد خروشيد. بی‌وقفه. ما صدای او هستیم و او صدای ما. اين همه درازگویی هم روا نبود. اما «اين قدر هم گر نگويم ای سند، از ضيعفی شیشه‌ی دل بشکند».

۰

باد فقر و باد فقه

سنایی در آن قصیده‌ی قلندرانه و آزادواری که در مقام اهل توحيد دارد، تازيانه‌ی نقد را هم به گرده‌ی صوفیان می‌کشد و هم فقها را به آن می‌‌نوازد. اين حکمت شگفت در فهم و عمل به دين را شايد بتوان به زبان مدام برای مردم بیان کرد ولی در عمل ملتزم به آن بودن دشوار است. قاعده اين است که مردم بسیاری که اهل آداب و مناسک شرعی هستند و از هيچ دقیقه‌ای فقهی فروگذار نمی‌کنند (مثلا نماز و روزه و مسایل مربوط به طهارت و نجاست ستبرترین قشر فقهی‌نگری در دین‌اند)، عمدتاً از توجه به ظرايف عميق‌تر دین‌داری غافل‌اند. این را من بارها به عينه و حتی در زندگی روزمره دیده‌ام. اهل ایمانی که به دقت مراقب ادای نماز سر وقت‌شان هستند ولی وقتی با ملاک و معیار تقوا زندگی‌شان را می‌سنجی، هول برت می‌دارد. در آزار دیگری و قضاوت کردن گفتار و رفتار تو چنان دلیرانه گام بر می‌دارند و سخن می‌گويند که تصور می‌کنی هم‌اکنون از قلب جنت فردوس برای‌ات نسخه می‌‍پيچند.

اين آفت دین‌داری شرعی و فقیهانه است. مستعد ریا ورزیدن است. زمينه‌ی آزار رساندن به ديگران در آن فراهم است. آدمی را سخت معتاد می‌کند به شهوت قضاوت ديگران و خود را دانای کل دانستن. به تعبیر سنایی اين‌ها چيزی نيستند جز باد. باد هوا. حرف. کاری در ميانه‌ی اين‌ها نيست. باید کار کرد. يکی از کارهای مهم اهل ایمان همين است که: مباش در ‍پی آزار و هر چه خواهی کن. اين فاصله گرفتن از داوری و قضاوت کردن از کشف‌های اولیه‌ی صوفیان کلاسیک و اولیه بود پيش از اين که تصوف تبدیل به دستگاه و بارگاه و بازار شود.

برای من نخستین نشانه‌ی داوری و آزار در اهل دین، اول اشارت برای حفظ فاصله‌ی جدی است از متشرعانی که يقين به رستگاری خود دارند و گمان می‌کنند سر دو عالم را کشف کرده‌اند. دين‌ورزی‌ای که به آدمی فروتنی نياموزد و به او درس آدمی بودن ندهد، کفر است. دين يعنی چيزی که به تو بگويد تو انسانی با تمام محدودیت‌های بشری‌ات و ممکن است در بسياری از چيزهایی که خیلی مطمئن فرض‌شان می‌کنی خطا کرده باشی. شريعت ما، پارسايی ما يعنی کم‌آزاری. يعنی فاصله گرفتن از داوری. مغز و خلاصه‌ی دين يعنی اين. اين همان چيزی است که حافظ هشدارش را می‌‌داد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌ پرست
اين دود بین که نامه‌ی من شد سياه از او

۱

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

وقتی مدتی نسبتاً طولانی از فضای مجازی دور باشی تازه در می‌یابی آرامش چه حس خوبی است. غلبه کردن بر این میل و شهوت توجه خواستن – و ويران‌تر و مفتضح‌تر از آن، ارادت طلبيدن – مثل بارانی است بر کويری تفتيده. تناقض ماجرا در اين است که وقتی مدتی ننويسی و باز دوباره بنويسی همیشه این احتمال وجود دارد که آن ازدحام پیشین دوباره بر گردد. این نوسان و تناوب حضور و غیبت از این فضا کار آدمی را سخت می‌کند ولی فکر می‌کنم وبلاگ می‌تواند بخشی از عوارض و آفات فضاهای وب ۲ را تا حدی ترمیم کند. روزگار را می‌بینيد؟ وبلاگ روزی در صف نخست بیان بی‌ قید و شرط حرکت می‌کرد؛ حالا تبدیل شده است به رسانه‌ی سنتی. ولی همین به اصطلاح رسانه‌ی سنتی امکاناتی داره که شبکه‌های آنلاین به این راحتی ندارند

در اين موارد هميشه یاد اين بیت حافظ می‌افتم و تناقض عجيب‌اش که می‌‌گويد:

ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه‌نشینان ز قاف تا قاف است

بريدن از خلق را توصیه می‌کند ولی انگار این بریدن از خلق به این نیت است که شهرتی عالم‌گیرتر حاصل کند! درست است که اين عزلت نوع دیگری از نام‌آوری و نام‌داری را به همراه می‌آورد ولی مغز مسأله همین تناقض ناگزیر است که در هر دو صورت از این آفت و عارضه‌ی شهرت و شهوت‌اش به آسانی مصون نيستی. هر کار بکنی باز هم زمین‌خورده‌ی اين تیر بشریتی! شاید بشود بخشی از ماجرا را با تمرین (و سلوک) درمان کرد ولی گمان نمی‌‌کنم تا بشر بر زمین زندگی می‌کند بشود ريشه‌کن‌اش کرد.

۰

در منزلت حریت کافرانه‌ی ايمانی

عين‌القضات در نامه‌ها تعبیری شگفت‌انگيز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجيب است. ولی نیست. مضاف بر اين‌که شگفت نيست باید حتی از ميان آن همه کفرگویی عین‌القضات ايمان او را بیشتر و بهتر دید. تعبیری که از آن یاد می‌کنم در این جملات آمده است:

«ای دوست! ‍پنداری که هرگز دانسته‌ای زنارداری چی‌ست؟ لعمری دانسته‌ای و لیکن همچنان‌که اهل عادت دانند در بلاد روم. کفر ايشان و اسلام شما عادت است نه حقيقت. نيک بشنو از من؛ انّ من الشعر لحکمة:

بی ديده ره قلندری نتوان رفت

دزدیده به کوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده‌ی ايمان است

آسان آسان به کافری نتوان رفت» (نامه‌ها؛ جلد ۲، ص ۴۶).

اين تعابیر معرفت‌شناسی دينی عين‌القضات را خوب نشان می‌دهد. مشرب‌اش با مشرب فقيهان و متشرعان ظاهری تفاوت بسیار دارد. شطحيات و سخنان خلاف آمد عرف و فهم متعارف دينی هم بسیار دارد ولی درست در همين نامه در صفحات ابتدايی‌اش وقتی که می‌خواهد توضيح بدهد که آدمی چی‌ست (يعنی تن است يا جان، قالب است يا روح – حالا روح و جان يعنی چه؟ بماند)، آخر قاعده‌ی سخن‌اش ارجاعات مکرر به احادیث و روايات است و تکیه‌ی محض و مطلق بر نقل. تمام استدلال‌های او دوری می‌شود (مثلا صفحات ۳۸ و ۳۹ را ببينيد) و از عقل فاصله می‌گيرد.

غرض اين بود که اين حریت و بلندنظری عارفانه‌ای که در او می‌بینیم از عقل‌گرایی نیست. ايمان گه‌گاه متعبدانه و خالی از خردورزی او نیز منافاتی با حريت و آزادگی او – که ابعاد سياسی پيدا می‌کند – ندارد. ماجرا انسانی است. انسانی است با تمام محدوديت‌های بشری و فردی عين‌القضات و قیدهای زمان و زمانه‌ی او. از عين‌القضات و بسا هم‌عصران او – و بسا کسانی که پس از او آمدند – نمی‌توان انتظار فردیت و استقلال خرد مدرن قرن بیستم و بيست و يکم را داشت. ولی باید اين مايه حریت و جسارت آن‌ها را در نقد اين فهم‌های کهنه و عادتی دینی ارج نهاد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل