۰

اسطوره‌ی ملیت در برابر عزت آدمی

آدمی‌زاده کشور و وطن‌اش را می‌سازد يا وطن است که آدمی را می‌سازد؟ کدام اولویت دارد: انسان يا خاک؟ آدمی يا زمين؟ جایی در ادبیات و گفتار آدميان مدرن – فارغ از شرقی يا غربی یا مسلمان یا غیرمسلمان بودن‌شان – اين انحراف با مقاصد و اغراض سیاسی و ايدئولوژيک آغاز شد که: «نگوييد کشور/انقلاب/نظام برای شما چه کرد است. بگوييد شما برای کشور/انقلاب/نظام چه کرديد؟» (می‌دانیم که هم جان ف. کندی این حرف را زده است هم آيت‌الله خمینی. انقلابيون کشورهای ديگر هم حرف‌های مشابهی زده‌اند). مضمون مشابهی ميان متدینين در ايران انقلابی وجود داشت: «به نماز نگويید وقت کار است؛ به کار بگويید وقت نماز است». مضامينی از اين دست، همگی بن‌مایه‌ای مشترک دارند: در تمام آن‌ها آدمی، انسان، سعادت و رضايت او همیشه فرودست است و در رتبه‌ای پايین‌تر از غرض سياسی، ايدئولوژيک یا دينی گوينده.

سال گذشته که اولین بار به قونيه رفته بودم، تجربه‌ی ديدار مرقد مولوی سخت مرا به فکر فرو برد که چه اتفاقی افتاده که پدر اين طفل خرد او را از آن سوی عالم در بلخ به اين سوی دیگر در قونیه کشانيده است و او در همین خاک و دیاری که زبان‌اش زبان خود او نيست، روييده و باليده و تبديل به ستون و چراغ فروزان ادب و فرهنگ ايرانی شده است؟ پاسخ خيلی ساده است: اين خاک و سرزمين و کشور نيست که مايه و سرچشمه‌ی اين زايندگی است بلکه خود آدمی است که مدار و محور همه‌ی اين‌هاست. بدون عامليت این انسان تمام آن خاک و هر آن‌چه که آن خاک می‌تواند بدهد و ببخشد (که تازه آن را هم به واسطه و عاملیت انسان می‌بخشد)، هيچ است و پوچ.

پيامبر اسلام هجرت کرد. ياران‌اش هم در روزگار دشواری پيش از اين‌که محمد با اقتدار و عظمت به مکه برگردد يا مدينه را در اختيار داشته باشد، هجرت کردند. هجرت و رفتن به جايی که امنيت جان و مال و خاطر داشته باشی، در آيين مسلمانی امری است محمود و معقول (نه تنها حق بلکه وظيفه‌ی آدمی است). طرفه آن است که انقلابیونی که گاهی لاف مسلمانی هم می‌زنند نام هر هجرتی را – نام هر پناهندگی و جست‌وجوی خانه‌ی امنی را – «خيانت»‌ می‌نهند. اگر طلب امنيت و آرامش برای انسان خيانت است، اين طایفه باید در نگاه‌شان به پيامبر اسلام تجديد نظری اساسی کنند.اين آيه‌ی سوره‌ی نساء، دست بر قضا به آدميان نهیب می‌زند که اگر برای زيستن انسانی و اخلاقی سرزمينی برای شما مشقت و تکلف می‌آفريند، اخلاقاً موظف به هجرت از آن دیاريد: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّـهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَـٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖوَسَاءَتْ مَصِيرًا (کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند و آنان بر خود ستم روا داشته‌اند، به ایشان گویند در چه حال بودید؟ گویند ما در سرزمین خود مستضعف بودیم، گویند آیا مگر زمین خداوند وسیع نبود که بتوانید در آن [به هر کجا که خواهید] هجرت کنید؟ سرا و سرانجام اینان جهنم است و چه بد سرانجامی است). البته آیه‌ی مزبور آن‌ها را که چاره‌ای ندارند و مضطرند استثنا می‌کند.

ملت و وفاداری به يک نظام سياسی خاص قراردادی بيش نيست. ایران نه تنها به معنای خاک و وطن بلکه به همان معنای وسيع فرهنگی،‌ معرفتی و ادبی وابسته و مقید به هیچ نظام سیاسی خاص گذشته، حال يا آينده نبوده، نيست و نخواهد بود. ايران را آدميانی می‌سازند که زبان و بن‌مايه‌ی فرهنگی، انسانی و اخلاقی آن را می‌پرورانند و آبیاری می‌کنند. نام‌‌های اين قله‌های معرفتی برای ما آشنا هستند: از رودکی و فردوسی و ناصر خسرو بگيريد تا سنايی و عطار و بوسعيد و بوالحسن خرقانی و مولوی. از ابن سينا بگيرید تا طوسی. از بيهقی بگيرید تا قائم مقام فراهانی. از حافظ بگيرید تا محمدرضا شجریان. فرهنگ ایران و خود ايران را اين‌ها می‌سازند. و گرنه اين خاک سلجوقيان و خوارزمشاهيان را ديده است و مغول را هم ديده است. سامانيان را هم ديده و صفويان را نيز. قاجار و پهلوی را ديده و جمهوری اسلامی را هم. با يا بدون اين‌ها ايران می‌تواند پابرجا بماند. ايران هيچ وابستگی و تعلق مصداقی و مفهومی به نظام‌های سياسی ندارد. نظام‌های سياسی می‌توانند افتخاری را به نام خود ثبت کنند اگر بتوانند و بخواهند آدمی و انسان را محترم بشمارند و در ظل مضمون و انديشه‌ی انسانی و جهان‌شهری ايران – شما بگو «ايرانشهری» – برای خودشان و خاک‌شان افتخار و عزت بیافرينند. اگر ستیز با يک نظام سیاسی يا تن دادن به يک نظام سیاسی خاص به خودی خود معنادار بود يا واجد ارزش‌گذاری اخلاقی، از قاجار تا امروز هر کسی که با نظام سياسی پيشين درافتاده «خائن» است: چه با پهلوی و قاجار ستيز کرده باشد چه با جمهوری اسلامی. عکس آن هم صادق است. همکاری با هيچ يک از اين نظام‌ها به خودی خود و به تنهايی از آدمی خائن نمی‌سازد. بیهقی هم در خدمت همان نظامی بود که حسنک وزیر را بر دار می‌کرد. اين‌ها را فراموش نکنيم. با اين يا آن نظام ستيز کردن يا ساختن، جايی می‌تواند قابل فهم باشد که در سايه‌ی آن برای آدمی و انسان قدمی برداريم نه اين‌که عزت و کرامت آدمی را خار و خاک قدم مفهوم ذهنی نظام کنيم و بعد برای آن خیالات ذهنی مدیحه‌سرايی کنيم.

اول و آخر سخن اين‌که: مدار و محور ارزش ما آدمی است، انسان است، با تمام رنج‌ها و شادی‌ها و ضعف‌ها و قوت‌های‌اش. هر نظامی و فکری که آدمی را قربانی و خاکسار خود بخواهد و از او طلب‌کار باشد، آدمی‌ستیز است. هيچ نظامی، هيچ خاکی، هيچ سرزمينی، هيچ عقيده‌ای از انسان طلبکار نيست. همه‌ی اين‌ها بدهکار آدمی هستند. همه‌ی اين‌ها موظف‌اند به انسان خدمت کنند. هر جا انسان را به خدمت و عبوديت خود خواستند و گرفتند، به دامان شرک لغزيده‌اند و توحيد حکم می‌کند که با آن‌ها ستيز و مقابله کنيم.

۰

آدمی‌زاد و درد بی‌درمان

مدت‌‌هاست فکر می‌کنم آدمی‌زاده ميان دو توصیف حافظ سرگردان و گرفتار است. دو نکته است که هستی آدمی را تعريف می‌کند. و این دو نکته لزوماً با درک متعارف دين‌داران سازگار نمی‌افتد. در واقع اين دو نکته ولو با برداشت خاصی با دین‌ورزی هماهنگ باشد، رخنه در شناخت عموم دين‌داران می‌اندازد. نخستین نکته، نقصان عالم و آدم است:
آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی
اين نکته را به تعبیر ديگری حافظ در آن بيت رندانه آورده است که: پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت. و همين بيت دين‌داران را به چه رنجی انداخته است. تمام اضطراب‌شان از اين جهت بوده که خواسته‌اند حافظ را در ترازوی دين‌داری خودشان بنشانند مبادا در تصور حکمت‌آمیز بودن و بی‌خلل بودن عالم و آدم خللی وارد شود. اين سخن حافظ را قبل و بعد از او بسيار کسان از ميان دين‌داران و دين‌گریزان گفته‌اند: جهان، جهان محدوديت و نقصان است با هر چه در آن هست. دست بر قضا اين محدودیت و نقصان همه کس و همه چیز را در بر می‌گیرد حتی تمام آن چیزهایی که جنبه‌ی قدسيت و خالی از خلل بودن به آن می‌دهند يعنی پيامبران و امامان و متون به اصطلاح «مقدس». تمام اين‌ها زمينی‌اند به اين معنا که ناگزیر ساکن زمين‌اند و زمين مقید به جهات و قیودی است که تا زمانی که این کهکشان برپاست از بند آن نمی‌توان گریخت. این نکته را اگر کسی نه تنها درک کند بلکه بپذیرد و درونی کند، از بسیاری از پرسش‌های گزنده و چراهای عافیت‌سوز می‌رهد: کمالی نیست؛ مجو!

آن نکته‌ی ديگر در این بیت درخشان حافظ است (که ابيات مشابه بسياری دارد):
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند
فناپذيری آدمی آن هم درست در کنار بقای دهر و پايان‌ناپذيری آن، نقيضه‌ی عظیم هستی است. بديهی است چون همگان مرگ را می‌شناسند و با تلخی و درشتی آن خوب آشنا هستند. ولی از اين سست‌بنيادی عالم اندک کسانی درس حکمت‌آموز می‌گیرند: که وقتی جهان و زیست آدمی اين‌ اندازه کوتاه است، نخست باید شاد بود و شادی کرد (دقت کنيد که از همین مشاهده «بايد»ها هم آغاز می‌شوند يعنی جنبه‌ی هنجاری هم دارد). و به همين اعتبار، مهم‌ترین ارزش اين است که آزار به کسی نرسانی (مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن). اين‌ها را دين هم به آدمی می‌گويد، بسته به اين‌که سرمشق دين‌داری‌ات که باشد. وقتی بدانی که مرگ ناگزیر است و وقتی ديگر نباشی، «با هفت‌هزارسالگان سربه‌سری»، دل به هيچ چيز دنيا نمی‌بندی. غوطه‌ور می‌شوی در لحظه و طرب می‌کنی. طرب از اين‌که می‌دانی ناگزیر جاودان نخواهی بود و اين شادی و اين غم نمی‌‌پايد. نه شادی و نه غم، هيچ‌کدام نمی‌پايد. اين ناپايستگی هم در سطح کلان است و هم در مراتب خردتر. يعنی از روابط متلاطم آدميان بگيرید تا دگرگونی‌ها و تغيیراتی در مقياس کلان.
از این دو نکته، عجالتاً می‌توان نتايجی را هم مد نظر داشت. نخستين نکته اين‌که آدمی‌زاده به ويژه در زمانه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنيم نيازمند «عدلی نو و عقلی نو» است. فهم‌اش از خودش و خدا و عالم باید دگرگون شود وگرنه محکوم به شکست و زوال است. نکته‌ی دوم اين است که درست در دل همین دگرگونی‌های عالم، در ميانه‌ی همين ويرانی‌ها، آدمی‌زاده باز می‌رويد و می‌بالد. فقط اگر به همان زيست‌بوم تاریخی‌مان – يعنی منطقه‌ی خاورمیانه‌ی فعلی – اگر نگاه کنيم، طی قرن‌ها ويرانی پس از ويرانی آمده است و باز هم روييدن داشته‌ايم. خود حافظ مصداق يکی از بهترين و درخشان‌ترین رويش‌های تاریخی است. و اين رويش و درخشان ارزان به دست نيامده است. در اين کشمکش بیداد، «آسمان و زمین با من و تو هم‌درد است». ولی: دردا و دريغا که در این بازی خونين | بازیچه‌ی ايام دل آدميان است. و درد همين‌جاست که اين‌ها ناگزیر رخ می‌دهد. ناگزیر چه جان‌های عزیزی که به باد می‌روند. سوريه تازه‌ترین داغ اين سلسله است: آدميان مثل برگ خزان به خاک می‌ريزند و چه آرزوها که به باد می‌رود.

اما آن دو نکته‌ی حافظانه هم‌چنان بر تارک تاریخ فهم بشر می‌درخشد: ۱) عالم و آدم کامل و بی‌عیب نيستند و نخواهند شد؛ و ۲) همه محکوم به فنايیم. نه ما خواهيم ماند نه دشمنان‌مان. در این بازی عظيم کيهانی، دوست و دشمن به يک اندازه به خاک می‌افتند و لگدمال چرخ می‌شوند. اگر عدالتی باشد، در همين است که همگی يکسان قربانی اين گردش هستيم. و باز هم انسان این قابلیت را دارد که فکر کند: در جهان هر کسی عزیز کسی است. و تنها غم و رنج من و شما از فراق و نيستی بر جان من و شما سنگينی نمی‌کند؛ حتی آن‌ها که ستم ورزیده‌اند و می‌ورزند عاقبت به اين دام می‌افتند. و اين رنج را بر هيچ آدمی نبايد پسنديد. و همين درد بی‌درمان است – همین که در تیره‌ترین و هول‌ناک‌ترین مغاک هستی که آدمی به سنگدلی فرومی‌غلتد ناگزیر گريبان خودت را بگیری و نهيب بزنی به خود که انسان باش! انسان بودن کار دشواری است؛ از خدا بودن هم سخت‌تر است.

۱

شکاریم یکسر همه پیش مرگ…

مرگ، بیداد عادلانه‌ای است. اين تعبیر ديگری از همين نيم‌مصرع است که: شکاريم يکسر همه پيش مرگ. و آدمی‌زاده در طول تاريخ‌اش به مرگ عینيت و شخصيت داده است. مرگ هویت دارد. موجود شده است. انسان‌وار شده است. اما همه می‌دانند که «مرگ» چيزی نيست جز مفهومی مجرد و انتزاعی که بازتاب و مابه‌ازای انضمامی و عينی‌اش روی زمين چیزهای مختلفی می‌شود. مرگ هيچ کسی، هيچ کسی حتی شقی‌ترین و فرومایه‌ترين آدمی‌زاد زمين، بی‌اهميت و حقیر نيست. «در جهان هر کسی عزیز کسی است»، آری. اما مهابت و تلخی مرگ جای ديگری معنا پيدا می‌کند. گويی مرگ در تقابل با زندگی نيست. گویی مرگ، ديگری و قطب مخالف آدمی است. اين آدمی است که با حيات و زيستن و بقا معنا پيدا می‌کند و مرگ است که درست نقطه‌ی مقابل اوست. مرگ است که او را می‌شکند. مرگ است که درست به همین وصف شکستن آدمی، همين سنگی که در میانه‌ی آبگينه‌ی حيات او پیوسته و به تکرار فرود می‌آيد، آدمی را آدمی می‌کند.

این مرگ است که آينه‌ی آدمی است. و همین است که هم رازآميز است و هم تلخ و هولناک. آدمی که جان حيات است و زيستن با او و نام او گره خورده است با خویش روبرو می‌شود و در آینه خويشتن را می‌بيند به شکل و هیأتی ديگر: در کسوت مرگ! آن سوی عارفانه‌ی قصه را، مثلاً، مولوی وصف کرده که:
این همه غمها که اندر سینه‌هاست
از بخار و گرد باد و بود ماست
این غمان بیخ‌کن چون داس ماست
این چنین شد و آنچنان وسواس ماست
دان که هر رنجی ز مردن پاره‌ایست
جزو مرگ از خود بران گر چاره‌ایست
چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان که کلش بر سرت خواهند ریخت
جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا
دان که شیرین می‌کند کل را خدا
دردها از مرگ می‌آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول
هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد
هر که او تن را پرستد جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا می‌کشند
آنک فربه‌تر مر آن را می‌کشند

مولوی مرگ خرد و کلان، مرگ جزوی و کلی، را پیش چشم آدمی می‌نهد: هر غمی و رنجی و دردی، مرگ است؛ مرگ جزوی است و پيام‌آور مرگی کلی و کلان‌تر است که در راه است. پس می‌گوید که: مرگ هر يک ای پسر همرنگ اوست. به باقی روایت او کاری ندارم که مرگ برای چه کسی شیرین است و برای چه کسی تلخ. اين حکایت آن‌جهانی است و اهل سلوک آخرت. مرگ حکايتی هستی‌شناسانه دارد. اين هستی‌شناسی مشترک آدميان است. و گرنه ميان مرگ مریم ميرزاخانی و قتل آتنا اصلانی يا مرگ عباس کيارستمی و حتی، حتی، مرگ معمر قذافی و صدام حسين چه تفاوتی هست؟ منبریان و روايان تداوم صورت‌های مختلف حيات و قدرت در جهان، به هر یک از اين مرگ‌ها رنگی می‌زنند. يکی خوب می‌شود و ديگری بد. يکی شیرین و دیگری تلخ. اما حقيقت اين است که مرگ قذافی به همان اندازه شکست آدمی است که قتل آتنا اصلانی. مرگ عباس کيارستمی به همان اندازه خفت و فروشکستن آدمی است که قتل ستار بهشتی يا سهراب اعرابی. جست‌وجو در پی قاتل يا مسبب کار سختی نيست. مسبب جایی آدمی‌زاده‌ی بيماری است و جايی دستگاه امنيتی و نظامی اين يا آن حکومت. جايی سرطان است و جايی سکته‌ی مغزی و قلبی. اما آدمی از زندگی می‌ميرد. آدمی از هستی است که قدم به راه محتوم نيستی می‌نهد. بی يا با هر يکی از اين اسباب اين راه را می‌پيمايد. مرگ به همان اندازه که حسين بن علی را در می‌يابد، يزید بن معاويه را نیز فرامی‌گيرد. و اين همان وجه تلخ زیستن آدمی است.

اين که عين‌القضات حديث پيامبر را نقل می‌کند که: اکثروا ذکر هادم اللذات فوالذی نفس محمد بیده لو تعلمون ما اعلم لبکيتم کثيرا و لضحکتم قليلا، مقدمه‌ی اين توصيه است که هر روز در گوشه‌ای نشين و می‌گو: مرگ! مرگ! و چه فاصله‌ی عميقی است ميان آن خودآگاهی که آدمی ذکر «مرگ» می‌گويد و گویی پيوسته مقابل آينه‌ای می‌نشيند و آن حقارت نگاه آدمی که مخاطب و آماج مرگ‌خواهی و مرگ‌انديشی‌اش ديگری است. اما ما خويشتن را برای مرگ فربه می‌کنيم. لحظه به لحظه. ساعت به ساعت. روز به روز. مسافری را دیده‌ايد آیا که از تصور رسیدن به مقصدش ناشاد و ناراضی باشد؟ و خانه‌ی آدمی و وطن او کجاست؟ مبدأش کجاست و مقصدش کجا؟

۰

طفل جان از شير شيطان باز کن (۱)

اين رمضانيه‌ی نخست امسال تأخير شد. سفر مانع بود. روزهای سفر اما اين خيال از ذهنم دور نمی‌شد که چگونه برای عده‌ای نخوردن و نياشاميدن تجسم رمضان شده است حال آن‌که نخوردن و نياشاميدن و روزه‌ی رمضان تنها تقارن تصادفی دارند. چنان‌که روزه‌ی مريم مادر عيسی نسبتی با نخوردن و نياشاميدن نداشت که گفت: انی نذرت للرحمان صوما.

در مناجاتيه‌ی رمضان مثنوی نیز ابياتی آمده است که جماعت دين‌دار اهل ظاهر و باطن را يکسان خوش می‌آيد:
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
آن‌چه که برای طفل جان آدمی شیر شیطان می‌شود، همين لقمه‌ی نان و جرعه‌ی آب نيست. آن‌چه که لقمه‌ی نان و جرعه‌ی آب را شيطانی می‌کند هواست: ارأيت من اتخذ الهه هواه. اين سخن را سنايی هم چنين آورده که:
هر چه بينی جز هوا آن دين بود در جان نشان
هر چه بینی جز خدا آن بت بود در هم شکن
و اين «هر چه» قيد اطلاق دارد. حکايتی است مثل «انما»ی زبان عربی. اين هر چه، يعنی تعلق غيریت به خوردن يا نخوردن نيست؛ اين نسبت غيریت را جنس و کيفيت خوردن يا نخوردن روشن می‌کند. به آن بيت اگر برگرديم، طفل جان از شیر شيطان گرفتن مقدمه‌ی شریک کردن اوست با فرشتگان. اين وصف در قرآن آمده است. نخست: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ (۲۶:۲۲۱-۲۲۲). دروغ‌گويی آدمی را همنشين شيطان می‌کند. اين افک و اثم يا افکِ اثم مقدمه‌ی معاشرت با شيطان است. فرشتگان نيز با همين نسبت توصيف شده‌اند: إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ (۴۱:۳۰). اين کسانی که می‌گويند پروردگار ما اوست، يعنی اهل توحيدند. يعنی از دروغ و سر فرود آوردن به اطاعت طاغوت و آن‌ها که خود را جای خدا می‌نشانند امتناع می‌کنند. و اهل استقامت‌اند. نه فقط استقامت به معنای متعارفی که در زبان فارسی می‌فهميم که: بر سخن و موضع خويش ايستادگی کردن. بلکه استقامت به معنای راستی. اين راستی و دروغ ميزان و ترازوی غلتيدن به سوی شيطان يا فرشته است. در مثنوی بلافاصله پس از همان بيت مولوی می‌گويد:
تا تو تاریک و ملول و تيره‌ای
دان که با ديو لعين همشيره‌ای
اين تاریکی زاييده‌ی همنشينی با شيطان است و آن نيز فرزند افک و اثم. اين همان دزدی است که در داستان مثنوی نيم‌شبان شمع وجود ما را می‌‌کشد. رمضان‌تان خجسته و باد و خالی از دروغ. سحری و افطارتان ملازم صدق و راستی.

در اين نخستين وجيزه‌ی رمضانی، ياد می‌کنم از مير دلاور ما، ميرحسين موسوی، که بی هيچ خوف و حزنی بر سخن حق ايستادگی کرد و صدق ورزيد و به اين عمل و صفت دروغ شياطين را پرده از رخسار برانداخت.

۰

بادکاران و خورشیدکاران

استراتژی اصول‌گرايان در انتخاباتی که گذشت دست کم دو پايه‌ی مهم داشت: معيشت و ايمان. اولی در وعده‌های مستمر و پرحجم برای ادامه‌ی يارانه‌بخشی به سبک احمدی‌نژاد بود. دومی مايه گذاشتن از ایمان و اعتقاد مردم بود با تبليغات پردامنه علیه سند ۲۰۳۰. در پی‌گيری هر دو مورد،‌ اصول‌گرايان با دروغ آغاز کردند و راه‌شان را با بهتان و افترا ادامه دادند. اميدشان اين بود که اين دروغ در بازار انتخابات به فروش برود. اين سياست ناکام ماند.

در زمين معيشت، جهانگيری توخالی بودن وعده‌های گزاف را نشان داد و هاشمی طبا اشکال عملی‌اش را نشان داد. خلاصه‌ی توضيح اين دو اين بود که: مبلغی زير عنوان يارانه به جيب مردم می‌ریزند و مبلغی بسيار کلان‌تر از جيب ديگرشان با دامن زدن به تورم و گرانی در حامل‌های انرژی و موارد ديگر از جیب مردم برداشت می‌شد. تمامی راهبرد هم متکی بر استمرار تحریم بود (به همين دلیل بود که تحريم را فرصت می‌دانستند). اين سياست معيشت‌مدارانه‌ی ظاهراً کریمانه بر استیصال و خشم مردمی نومید و محروم سرمايه‌گذاری کرده بود که استيصا‌ل‌شان محصول سياست بی‌خردانه‌ی هشت سال دولت محمود احمدی‌نژاد بود. بخش مهمی از رأی کسب‌شده‌ی رييسی هم مديون همين بازی بود. به تعبیر ديگر، اين بخش از رأی مکتسب اصول‌گرايان، اصالتی نداشت: رأيی بود از سر استيصال.

در ساحت ايمان، پيشتاز صف اول اين متولی آستانه بود که ظاهراً از او توقع می‌رفت نسبت به ايمان مردم حساسيت بیشتری داشته باشد که نه تنها آشکار شد هيچ حساسیتی ندارد بلکه هم‌چنان پس از شکست از امام رضا سپر ساخته است و رقبا و حريفان را به سيلی امام رضا تهديد می‌کند. اما زمين بازی با ايمان مردم يک نشان بليغ داشت: سند ۲۰۳۰. اين ابزار و اهرم تا آخرین لحظه‌های رقابت انتخاباتی مبنای حمله‌ی اصول‌گرایان بود. اين يکی هم چون برگ معيشت، خشت بر خشت با ملات دروغ بنا شده بود.

نظامی بیتی دارد که وصف عيسی بن مریم است:
سايه‌ی خورشيدسواران طلب
رنج خود و راحت ياران طلب
طايفه‌ی اصول‌گرا اما نه خورشيدسوار بودند و نه آفتاب‌کار. باد کاشتند و طوفان درو کردند؛ طوفانی که خیمه‌ی دروغ را در آزمون رأی مردم از بیخ بر کند. اينان رنج خود و راحت مردم نمی‌طلبيدند. بر استيصال و محروميت مردم تکيه می‌کردند و با وعده‌های تحقق‌ناپذيری که همان روزها صدای رييس مجلس را هم در آورد، رأی مردمی محروم را می‌خواستند (به نام رأی حلال اما با ابزار دروغ). راحت ياران برای آن‌ها راحتی وعده‌ی يارانه بود.

آن سوی ديگر – که به گمان من فقط تجلی و بروزش را در حسن روحانی ديده بود و روحانی قطره‌ای بود از دریای مطالبه‌ای که شمار کثیری از مردم داشتند – بادی در میان نبود (وعيد و تهديد سيل و سونامی و طوفانی هم نبود). آن‌چه بود آفتاب اميد بود. همان بود که وعده‌ی سرآمدن زمستان را می‌داد.

اما اصول‌گرايان يک پایه‌ی رأی (کمابيش) ثابت داشتند که حدود ۵ میليون رأی می‌شد (همان که رهبر کشور در پاسخ به سعيد جلیلی آن را جوهره می‌خواند). به اين ۵ میلیون رأی می‌شد با وعده‌ی نان و ايمان سبد دیگری از رأی را هم افزود و به گمان من اين هم بخش ديگری از رأی رييسی بود. اما اين سبد رأی عاریتی بود و هست. استدلال‌اش را جهانگیری و هاشمی طبا و علی لاریجانی بیان کرده بودند. اما آدميان هنگام استيصال و خشم و محروميت گوش‌شان بدهکار استدلال و خردمندی نيست. شکم بی‌نان ايمان و خردش در معرض تاراج کفر و دروغ است (اين ترجمه‌ی حديث رسو‌ل‌الله است؛ محض تذکر برای اصول‌گرايانی که شاید بخواهند دنبال خدشه کردن در اين بروند). با نتيجه‌ای که امسال ديديم، اصول‌گرايان اگر بخواهند به فکر بازسازی خودشان بیفتند بهتر است دست از لجاجت بردارند و سودای سرمايه‌گذاری روی استيصال مردم را با خردمندی بها دادن به اميد آدميان جايگزين کنند. صدق و راستی دشواری دارد ولی برکت هم دارد. شاهدش آن مير دلاور محصور است که يکايک گفته‌ها و پيش‌بينی‌های‌اش اکنون مثل آفتاب بر فرق فلک می‌درخشد. «قُلِ اللَّـهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».

۰

تو خود حجاب خودی…

از يک مشاهده‌ی شخصی شروع کنم تا نکته‌ای را بگويم در حاشيه‌ی انتخابات. امروز در صف ر‌أی‌گيری در کنسولگری ايران زنانی بودند باحجاب و بی‌حجاب. عده‌ای بدون حجاب وارد کنسولگری می‌شدند. رأی می‌دادند. کسی هم مانع‌شان نمی‌شود و «تذکر»ی هم به کسی داده نمی‌شد؛ حرمت می‌ديدند و می‌رفتند پی زندگی‌شان. عده‌ای هم بودند که از همان ابتدا محجبه بودند و باقی می‌ماندند. عده‌ای هم پيش از ورود روسری يا شال به سر می‌کردند.

چیزی که نامفهوم است برای من اين است که زن يا مردی عنان اختيار از کف بدهد و به خاطر عقايدش يا به خاطر ستمی که جمهوری اسلامی در تحميل حجاب بر عموم زنان کرده است بخواهد بر آن زنانی که حجابی به سر کرده‌اند بشورد و نسبت‌هايی به آن‌ها بدهد از همان نسبت‌هايی که برای همه‌ی ما آشنا هستند.

نزد من، حجاب و پوشش به اصطلاح «اسلامی»، که تاريخ دارد و سير تحول‌اش پيچيده‌تر از چيزی است که عموماً تصور می‌شود (و ريشه‌هايی «غير اسلامی» دارد از جمله در ايران زمان ساسانيان؛ آن‌ها که تحقیق تاریخی برای‌شان مهم است حتما کتاب‌های ليلا احمد و فاطمه مرنيسی را خوانده‌اند)، نه از مقومات دين است و نه لازمه و ضروری مسلمانی. پوشش زن – يا مرد – انتخاب و اختيار اوست. نوع پوشش نه لزوماً کسی را عفیف می‌کند نه اخلاقی (يا عکس آن). در عين حفظ احترام به همه‌ی کسانی که – از زن يا مرد – فکر می‌کنند «حجاب»‌يا بخشی از ايمان است يا ضامن اخلاقی بودن‌شان، من چنين فکر نمی‌کنم. حجاب عنصر و مؤلفه‌ای هويتی است و بس.

نکته‌ی بعد اين است که همين «حجاب» در طول چهار دهه عمر جمهوری اسلامی چنان دستخوش دگرديسی حتی در میان همان‌ها که آن را عنصری هویتی يا حتی ايمانی و اعتقادی می‌دانند شده، که اگر کسی ۴۰ سال پيش در ابتدای انقلاب به خواب رفته باشد و امروز از خواب برخاسته باشد، بی‌شک از هول و هراس سکته خواهد کرد! و اين فقط قصه‌ی حجاب نيست. بسا چيزهای دیگر عوض شده است در این چهار دهه. تغيير يکشبه اتفاق نمی‌افتد. احقاق حق از جمله احقاق حقوق زنان – چه حق انتخاب پوشش باشد چه ساير حقوق – نيز وضع يکسانی دارد. ولی می‌شود سرعت احقاق حقوق را بیشتر کرد. گمان من اين است که در وضع فعلی ايران استفاده کردن از روزنه‌ی صندوق رأی مهم‌ترين استراتژی و تاکتيک سرعت بخشيدن به اين احقاق حق است (برای آن‌هايی که اعتقاد دارند زن صاحب حقوقی است که بايد آن‌ها را پس بگيرد).

نکته‌ی آخر اين‌که: گمان نمی‌کنم هيچ انسانی چه مرد باشد و چه زن، چه مکلا باشد چه معمم، چه دين‌دار باشد چه بی‌دين، در مقام تجويز نوع و نحوه‌ی پوشش برای هيچ زنی يا انسانی باشد. اين نکته به طور خاص شامل پوشش زنان هم می‌شود. اين حق عامليت خود زن است که اهميت کلیدی دارد. اين‌که من – مرد باشم يا زن – به زنی تکلیف کنم يا از او به اصرار مطالبه کنم که حجاب داشته باشد يا نداشته باشد، عين استبداد است. من اگر زن بودم – و حتی اگر زنی مؤمنه و ملتزم به آداب دين بودم چه در ایران يا خارج ايران – شيوه‌ی پوشش من پرهيز از دامن زدن يا استمرار بخشیدن به نگاه مردسالارانه یا استبدادی به پوششم بود. حتی جايی که قانون الزامی برای اين پوشش می‌گذاشت، به اقلی‌ترين لازمه‌اش پابند می‌ماندم که «قانون» را زير پا نگذارم. قانون خدا البته فراتر از اين قانون بشری است. خدايی که من می‌شناسم و قانونی که از دين او می‌شناسم انسان را – چه زن باشد چه مرد – در ترازوی اين قراردادها و عرف‌های بشرساخته و تاريخ‌مند نمی‌سنجد:
هر چه بينی جز هوا آن دين بود در جان نشان
هر چه بينی جز خدا آن بت بود در هم شکن
و گاهی همين حجاب، بت می‌شود. همين پوشش می‌شود حجاب خدا. اما تشخيص اين‌که اين حجاب کی و کجا بت است و چگونه در ستيز با خدا (تو بگو عامليت انسان يا استقلال و عزت‌مندی او!) می‌افتد، با خود آدمی است نه با دوست، رفيق، پدر، مادر،‌برادر يا شوهر. پاسخگوی آن تشخيص و تصميم هم در دنيا و آخرت خود فرد است. بزرگ‌ترين مغالطه‌ی اين بحث اين است که آدميان قانون و قرارداد بشرساخته را به پای خدا و شریعت می‌نويسند و در واقع پشت خدا و پشت شريعت پنهان می‌شوند که عزت آدمی – در اين مورد مشخص عزت زن – را هدف قرار دهند. اين‌ها البته نيازمند استدلال است که خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است ولی برای آن‌ها که اهل دانش‌اند دو مقاله‌ی علمی را توصيه می‌کنم. يکی اين مقاله‌ی ليلی ابو لغد است و ديگری اين مقاله‌ی هاله افشار. زياده جسارت است و اسباب تصديع. غروب جمعه‌ی روحانی و ارديبهشتی‌تان خوش!

۰

مرو به صومعه کآنجا سياه‌کاران‌اند!

متولی آستان قدس دست ولايت و تمام ولايت را هم‌زمان به دست تتلو سپرد و رفت. در تتلو بودن و تتو داشتن و ترانه‌های آن‌چنانی خواندن (ولو جفنگ باشد) فی نفسه هيچ عيب و خللی نيست. حتی اين‌که يکی از قماش تتلو در ظاهر يا باطن دست ارادت به ولايت چنان کسانی بدهد هم شاید عيبی نباشد. نکته اين‌جاست که امثال رييسی خارج از گردونه‌ی رأی خريدن که بیفتند، نه تنها امثال تتلو را به خاطر ظاهر و پوشش و موسیقی و حواشی‌شان عقوبت و آويزان می‌کنند بلکه هنر و معرفت را از هر سنخی که باشد به صد تير سهمگين تندخویی و درشتی می‌درند. اما پای رأی ستاندن از مخاطبان تتلو که برسد، هيچ ابايی ندارند از عشوه کردن در برابر او. در اين شيوه تنها چيزی که نيست صدق است. يعنی همدلی با تتلو و نوازش او (اگر قصه‌ی پنهانی از ارعاب دستگاه‌های امنيتی نداشته باشد) از سر رياست و دروغ‌گويی و دروغ‌ورزی. در اين دين‌ورزی هر چه هست هواست. در هر رقعه‌ی دلق اين متولی آستانه هزاران بت شانه به شانه نشسته‌اند و جلوه‌فروشی می‌کنند.

اين همان مشی و منشی است که برای چشيدن ولو يک قطره از جام قدرت، تن به هر رذالتی می‌دهد. رذالت يعنی اين‌که تبسم کنی به روی آن‌چه بدان باور نداری و گذشته و حال‌ات شاهدی است بليغ بر اين ناباوری و رياکاری‌ات. به زبان قرآن، اين رفتار را نفاق می‌نامند. «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ». و آن‌ها که اهل قرآن‌اند تهی بودن دعوی اين اصحاب ولايت و آستان‌بوسان قدرت از پس حجاب بقعه‌ی رضا را نيک می‌بينند. اين همان چيزی است که آن مير دلاور، آن شير به زنجير، هشت سال پيش در ناصيه‌ی اينان ديده بود و آن را در گوش عالميان جار زد (و از همين روست که هنوز در حصر است) که: «ملات سنگ‌های کاخ قدرت، دروغ است و فریاد حقیقت‌خواهی است که به زوال آن می‌انجامد». قصه‌ی امثال رييسی و علم الهدی موسیقی نيست. مشکل اين‌ها موسیقی و هنری است که قدرت‌مداری و رياکاری آنان را کرنش نمی‌کند. و گرنه برای آن‌ها چه شجريان چه تتلو. تو ديده بر رياکاری و دين‌فروشی و دروغ‌پروری آن‌ها فرو ببند، عزیز دو عالم می‌شوی به چشم‌شان! مبادا کسی دردمندانه بايستد در برابر شناعت‌شان که نوه‌ی پيامبر هم اگر باشد «مفتیان مزدبگیر، او را به خروج از دین و ایجاد فتنه متهم خواهند کرد».

قصه‌ی شجريان هنوز تمامی ندارد. در اين سال‌ها سه بار (تا جايی که من دنبال کرده‌ام) پيش آمده است که متون و مثلا اشعاری از زبان شجریان (و حالا همايون) در مجادله با اين لجن‌پراکنان منتشر شده است که هر سه جعلی بوده است. درست همين امروز است که حجره‌های دروغ‌پراکنی حاميان رييسی اين جعلیات را به پای دولت روحانی می‌نويسند. رسوايی نمايش اجرا کردن با تتلو برای ناظران عبرت‌آموز است ولی طرفه آن است که خودشان از اين بازی ملال‌آور و مهوع درس نمی‌گيرند و حال که در بازی‌سازی‌های اين چند ماه‌شان ناکام مانده‌اند می‌کوشند شجریان را که خود زخم‌خورده‌ی بت‌تراشی آن ابراهيم‌نام آزرصفت است، در برابر اميد مردمانی بنشانند که می‌خواهند خار دروغ و رذيلت ريا از خاک خراسان و آستان رضا کنده شود، غافل از آن‌که: «اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است». اين‌ها درست همان‌ها هستند که از سند ۲۰۳۰ لولويی ساخته‌اند و هر چه دروغ است به آن می‌بندند به اين اميد که کسی سراغ خواندن آن متن نرود و هرگز سوابق ماجرا را دنبال نکند. درست همان کسان که تار و پودشان دروغ و بی‌ايمانی است فرياد بر می‌آورند از به باد رفتن مسلمانی!

اين‌که رييسی با اين دستگاه دروغ‌سازی و دروغ‌پروری و رياکاری همراهی می‌کند تصادفی نيست. اين تتلو نيست که به دستبوسی رييسی می‌رود. جمعی مشاور، رييسی را به ديدار تتلو می‌برند که از آن نمايش تبلیغاتی برای جلب رأی بسازند. رييسی خود بخشی از همان دستگاه امنيتی است که فکر می‌کند با بازی کردن و بازی دادن خامانی چون اميرحسين مقصودلو – اين تتلويی که امروز نام و نشان و رسم و رفتارش سنجاق عبا و قبای متولی آستانه شد – می‌توانند دل از مردم بربايند. و اين همه بازی از بهر اين است که چهر‌ه‌ی دروغ و ريای مفتضح‌شان را پشت نقاب مردم‌فريب مردم‌دوستی و لاف محروم‌نوازی پنهان کنند.

آخرين برگ سفرنامه‌ی ابراهيم رييسی هم‌آغوش با تتلو اين بود: که ستاد و استخوان‌بندی بالا رفتن او از نردبان قدرت يکسره چرکين است و ملوث. در سرتاسر اين نهاد و ستاد سر مويی ايمان و اعتقاد نيست. همه چيز فروختنی است. کافی است بهايی به دست کنی که جوينده‌ی متاع قدرت حاضر باشد به آن تن دهد. و چه چيزی ارزان‌تر از ايمان مردمان. و چه کسی فروختنی‌تر از رضای خراسان!

به گفته‌ی آن شاعر فرزانه:
ای دست حق علی بزند گردن تو را
کز بهر کار ناحق از او خواستی مدد!

۰

سیل ادبار و طوفان سوء عاقبت!

دریغ است اين را همین حالا نگويیم هر چند شيرین‌تر بود اگر دو سه روز دیگر می‌گفتيمش. رييسی از دامان امام رضا و توليت قدس دست تولا به دامان تتلو زد. همين نکته شاهدی بلیغ و بینه‌ای است استوار در بخت‌برگشتگی و ادبار:
چو تيره‌ شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نيايد به کار
و عبرت‌آموز است که خويشاوند منبرنشين خراسانی رييسی کشتی ارباب هنر می‌شکند به بهانه‌ی حواشی کنسرت اما دامادش به هول و دستپاچگی به تمنا و دریوزگی رأی چنین نمايش رسوايی را با کسی اجرا می‌کند که سرتاپای‌اش حاشیه است! اين‌که ابوالقاسم طالبی آن به اصطلاح نخبه‌ی قلاده‌دار رييسی آب دهان می‌اندازد به روی ماه شجريان اما رييسی گمان می‌کند که می‌تواند جای شجریان را با تتلو پر کند کم نکته‌ای نيست. قصه‌ی رياکاری متولی آستانه ديگر بی‌مزه و خنک شده است. این هم‌آغوشی رييسی با تتلو مرتبه‌ای تازه است از افول. چه شد آن همه خروش و دبدبه‌ی تبلیغات؟ چه شد آن همه خدمتکاری صدا و سيما و فارس‌نيوز و کيهان و تسنيم؟ چه شد آن همه جانفشانی وطن امروز؟ کوه‌تان موش زاييد؟ امام رضا متعلق به همه است؟ آری هست! مثل اين است که بگوييد بهشت متعلق به همه است حتی متعلق به فاسقان و دروغ‌گويان و رياکاران. يعنی رييسی که آن نمايش را در برابر دوربین دست در آغوش تتلو اجرا کرد همان را در دل داشت که تتلو بر زبان؟ امام رضا متعلق به همه است؟ پس چرا امام رضا بايد به گروگان علم‌الهدی برود و سايه‌اش از محمدرضا شجریان دريغ شود؟ «انظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُوا يَفْتَرُونَ»!

۰

کلید در اميد اگر هست شماييد!

روزها به سرعت برق می‌گذرند و تا چشم به هم بزنی خرداد از راه رسيده و تکلیف حداقل چهار سال آينده‌ی کشور یا دقیق‌تر بگوييم يک نسل ديگر تا آن موقع روشن خواهد شد. پس مختصر می‌نويسم و فهرست‌وار.

۱. به دلایل مختلف (که شرح‌اش خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است) به باور من معقول‌ترین و سنجيده‌ترین تصميم در روزهای آخر پشتيبانی از حسن روحانی و رأی دادن به اوست. دست کم يکی از دلایل مهم چنين تصميمی اين است که در افق فعلی ايران چنين انتخابی اگر نگويیم بیشترين منفعت را به حال مردم و کشور دارد دست‌کم کمترین ضرر را دارد. گزينه‌های ديگر هزينه‌های سنگين و چه بسا جبران‌ناپذيری را بر ايران و ايرانی بار خواهند کرد که دست کم يک نسل بعد بايد تاوان گزاف آن را بدهند. از آن طفلی که روز ۲۹ ارديبهشت متولد می‌شد تا آن‌که در روز انتخابات يک روز مانده تا به سن قانونی ر‌أی دادن برسد همگی سرنوشت‌شان به دست کسانی است که قاعدتاً‌ از آن‌ها انتظار خردمندی و دورانديشی می‌رود. بسياری از مردم – مردم عادی که شاید هيچ جنبه‌ای از سياست برای‌شان مهم نباشد – خشمگين‌اند. خشمگين‌ از همه چيز و همه‌ جا و همه کس. همين خشم آدميان را به سوی تصميم‌های نسنجيده می‌راند. خشم و نفرت که بيايد آدمی به دست خود سرنوشت خود و هم‌نوعان‌اش را به تباهی می‌کشاند. مراقب باشيم که مردم آزرده‌اند. «از نوازش نيز چون آزار ترسان‌اند» و «ز سيلی‌زن ز سيلی‌خوار» و از آن تصوير بر ديوار لرزان‌اند. در اين زمين مه‌گرفته و لغزان چيزی جز اميد و آرامش دستگير آدميان نخواهد بود. و اين فضای مه‌گرفته و غبارآلود از اين‌که هست تيره‌تر خواهد شد. ولی «چندين هزار اميد بنی‌آدم است اين». مراقب باشیم با خودمان و ديگران چه می‌کنيم.

۲. حواشی ماجراهای پيش رو – به خصوص قصه‌ی شوراهای شهر و آن فهرست‌بندی تأسف‌بار به اصطلاح «اصلاح‌طلبان» هم باید برای آن‌ها که داعيه‌دار اصلاح‌اند زنگ خطری باشد و هم برای مردم نشانه‌ای از اين‌که از اين و آن گرهی از کارشان گشوده نخواهد شد. بذر اميد در سينه‌های يکايک شهروندان اين کشور است نه در قلم و زبان و بيان اين سرسلسله و آن سردار و اين پدر و آن مادر معنوی. چيزی که خاتمی و هاشمی و موسوی و روحانی را تبدیل به بیرق‌دار اميد مردمان می‌کند خودشان نيست؛ اين مردم‌اند – يکايک اين مردم از مرد و زن با تمام تفاوت‌ها و تنوع‌های‌شان – که اين افراد را از فرش به عرش می‌برند. سايه در يکی از ابيات آغازين بانگ نی همين نکته را – که به گمان من نکته‌ای است هم مدرن و هم عميقاً سرشار از معرفت کهن – به شيوايی گفته است:
بی شما اين نای نالان بی‌‌نواست
اين نواها از نفس‌های شماست

آن نی هم بی ما هيچ است. بی‌ ما،‌ بی شما، نه اصلاحی معنا دارد نه تغيیری. ايران هم بی شهروندان‌اش هيچ است. ايران هم بی انسان ايرانی و بدون يکايک اين‌ها قطعه‌ای خاک است و بس. ارزش و شرف ايران به ايرانی فرزانه و خردمند است. قصه را مختصر کنم. اميد بستن به اين فرد و آن فرد و اين تجمع و آن گروه از اساس خطاست. افراد و گروه‌ها باید خودشان را با ترازو و شاقول قدر نهادن به ارزش‌ها و اصول کلان‌تر انسانی سازگار کنند نه بر عکس. ميرحسين موسوی دقيقاً به خاطر درک همين نکته‌ی فخيم بود که ققنوس‌وار از ميان خاکستر خويش سربرکشید و ستاره‌ای شد که ما دستان خسته‌ی خود را در دستان او نهاديم و گرم شديم. دل به اصلاح‌طلب و اصول‌گرا و رهبر و پيشوا و مجمع و صنف بستن خطاست. تمام اين‌ها جايی معنا و هويت پيدا می‌کنند که آدمی و انسان را هم در تفردش و هم در تجمع‌اش به رسميت بشناسند. جز اين اگر باشد حاصل‌اش جز حرمان و نوميدی نخواهد بود. هم برای آنان و هم برای ما. قصه را مختصر کنم:

کلید در اميد اگر هست شماييد
در اين قفل کهن‌سنگ چو دندانه بگرديد

نگذارید که بذر اميد را خويش و بیگانه با روی بر تافتن از خرد تباه کنند.

۰

ای يوسف من حال تو در چاه نديدند!

عکس از الهه کيانپور

با خودم کلنجار رفتن که چطور شروع کنم؟ بنويسم: «سلام رفيق! تولدت مبارک»؟! بی‌مزه است. خودش هم خوشش نمی‌آيد. خودش را خطاب قرار بدهم و مثلاً خیالی گفت‌وگو کنم؟ این چه کاری است آخر؟ با خودش حرف می‌زنم خوب. ديدم بهتر است همان جور که حس می‌کنم بنويسم. همان‌جور که عاطفه‌ام می‌گويد رک و واضح بنويسم.

سایه سال‌هاست بی مزاج آب و گل خويشاوند من است. سال‌هاست که بی واسطه‌ی حرف و صوت و ديدار صورت رفيق من است. رفيق يعنی کسی که مرافقت و ياری می‌کند. جایی که در می‌‌مانی به دادت می‌رسد. رفيق لزوماً کسی نیست که وقت تنگ‌دستی پولی بگذارد توی جيب‌ات بی آن‌که کسی يا خودت بفهمی. رفيق همان است که وقتی همه‌ی روزنه‌ها را بسته می‌بينی، وقتی که ديوار آن‌قدر به تو نزدیک است که موقع نفس کشيدن نفس‌ات را بر می‌‌گرداند، يک چیزی می‌گويد و زمزمه می‌کند که با همان ساعت‌ها، هفته‌ها و سال‌ها مشغولی و خوشی. سختی و درشتی و زبری زمانه دیگر چنان نمی‌آزاردت که پيش‌تر.

اين آن چيزی است که با سايه چشيده‌ام. سايه امروز پا به نود سالگی می‌‌گذارد. نود که سهل است انگار نهصد سال است. نه سن سايه. زمانی که ما همديگر را می‌شناسيم. عشق هزار ساله است. مقصودم عشق دو تا آدم نيست که از اين حرف‌های لوس و بی‌مزه و خودشيرین‌طور بزنم که من و او عشق داریم به هم. عشق هزار ساله همان است که در هستی جاری است. ماها ذره‌های سرگردان هستی اين وسط می‌چرخیم. گرم می‌شويم. راه می‌رویم. هزار ساله هم تمثيل است و گرنه جايی که زمان بايستد يا رفع شود ديگر چنان همه چيز کش می‌آيد و امتداد پيدا می‌کند که گويی ازل و ابد به هم وصل‌اند.

سايه عالم‌اش با عالم من فرق دارد. يعنی ماها در دنياهای متفاوتی، در فضاهای سياسی و اجتماعی يکسره متفاوتی رشد کرده‌ايم – جدای فاصله‌ی سن جسمانی – ولی قرابتی و صميمیتی ديده‌ام و چشيده‌ام با او که هميشه انگار با هم زيسته‌ايم. سايه‌ی شاعر را همه می‌شناسند. يا دست‌ کم فکر می‌کنند می‌شناسند. آن هم از روی شعرش. خيال می‌کنم عده‌ای – بعضی از کسانی که خيلی شعربازی می‌کنند – کاری به مضمون و مفاهيم محوری شعر سايه يا مثلاً جهان‌بينی‌اش ندارند. هر کسی يک چيزی برای خودش می‌سازد و با همان شاد است. همان قصه‌ی «سايه گفتند که صوفی است به جان تو که نيست». اين‌جوری است که کفر و ايمان با هم جمع می‌شوند. سايه و خورشيد به هم متصل می‌شوند. اين تعبیرها هم گمراه‌کننده است. مقصودم برجسته کردن همان تفاوت است که به رغم آن همه تفاوت باز هم می‌شود همدلی و هم‌سخنی و هم‌نفسی کرد.

ولی راست‌اش را بخواهید من فکر می‌کنم سايه‌ی ما غریب است. هنوز هم غريب است. علت زياد دارد از حوصله‌ی اين يادداشت هم خارج است. ولی يک نکته کمی با فاصله از اين روايت‌های شخصی برای من مهم است. چیزی که حافظ را حافظ کرده. يا مولوی را مولوی کرده و ناصر خسرو را ناصر خسرو. چيزی که محمدرضا شجریان را شجريان کرده است همان چيزی است که از سايه، سايه‌ی امروز را ساخته. بخت و اقبالی که يکی از مردم و از زمانه می‌بیند مهم‌ترین معیار و ملاک توفيق است. زمانه البته هنرناشناس است. زمانه‌ی هر انسانی با او چنين می‌کند. ولی در گذر زمان – همان که با شمار گام عمر ما نبايد سنجيدش – آدمی اگر گوهری به حق داشته باشد جايگاه‌اش هويدا می‌شود. و این چنين است که می‌ماند. چنان‌که کمتر کسی است که غزلی يا بيتی یا نيم‌مصرعی از سایه با نام شاعر یا بی نام شاعر در ذهن و زبان‌اش نباشد. چنين است که حتی در نظامی سياسی که کم به سایه ستم نکرده است، باز هم شعر او ناگزير سر از جاهايی در می‌آورد که خوانده شدن‌اش در آن‌جاها طرفه است و عجيب. به خيال من سایه در ميان دوست و دشمن جایگاهی دارد که کمتر کسی پيدا کرده. پيدا هم نکرده بود چه باک. آدمی حتی گاهی با يک نيم‌مصرع درست و استوار و فخيم که گفته باشد می‌تواند جاودان شود. آدمی حتی با يک تک جمله که در جای درست و وقت مناسب بگويد می‌تواند حرمتی و عزتی ابدی برای خودش بسازد. آدمی خطا می‌کند. همه خطا می‌کنند. حتی آن‌ها که جاويد می‌شوند. حتی حافظ. حتی سعدی و مولوی. حتی شجریان و سايه. حتی آدم صفی‌الله خطاکار است. ولی آن موقعیتی که آدمی ناگهان برکشیده می‌شود و برگزيده می‌شود همان جايی است که يوسف از چاه رهايی پيدا می‌کند. این بخت را – به خيالم – سايه داشته است.

آمدم ذکر خير تولد رفيقی بکنم. روده‌درازی کردم. رنج‌اش کم باد و شادی‌اش افزون و تن‌اش بی‌درد باد. ما با او خوشيم. زمانه با او خوش و خوش‌تر از اين باشد که هست. حال سايه‌ی ما شايد اين است:

زمانه کرد و نشد دست جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌‌وفام کنی.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل